گفتم : « سركار خوب است جواب مكتوب اسلامبول را بنويسيد . چند كاغذ در اين دو سال آمده جواب ننوشتهايم . »
گفت : « چهطور دو سال مىگويى ؟ دو ماه بيش نيست . »
گفتم : « خير ! نزديك به دو سال است . »
گفت : « چه مىگويى ؟ »
گفتم : « عرض كردم ، خلاف ندارد . »
سرش را پيش افكنده به فكر فرو رفت ، گويا به حساب خود دو ماه در بستر خوابيده بود . خيلى متأثر شد . عنان صحبت را برگردانيدم تا شام حاضر شده پيش از شام مهمانها رفتند .
صبح بسيار زود ، محبوبه آمد پيش من و گفت : « عمو جان ! در ناخوشى آقا نذر نمودهام پس از آنكه مولايم خوب شد و به بازار رفت هزار غروش به فقرا ، يعنى كه به هر يكى پنج غروش ، صد حقهء نان به حيوانات از سگ و گربه و دو رأس گوسفند قربانى كرده و يك ماه روزه بگيرم . خودم پول دارم به شما مىدهم ، لطفا اينها را جا بياوريد . نذر ديگرى هم كردهام ، ولى از اداى آن پشيمان شدهام . »
گفتم : « آن چيست و چه نذر است كه نادم شدهاى ؟ »
گفت : « نذر كردم پس از بهبودى آقايم در خدمت بىبى دف و دايره نواخته رقص نمايم . اما نمىدانم چه كنم ، با كفارهء دادن اين نذر ساقط مىشود يا نه ؟ شرمم مىآيد در پيش روى بىبى برقصم . »
گفتم : « نور ديده ، نان حيوانات و پول فقرا را با قربانى به جا آر ، و روزه هم كه يك ماه نذر دارى به زمستان بگذار ، رقصيدن را هم يك روز دختران همسايگان را مهمانى كرده جمع نما ! دف و دايره زده با ايشان مىرقصى ، خانم از پايين پاى كوبيدنت را مىشنود ، ندرت قبول مىشود . »
گفت : « عمو جان ! دختران را مهمانى نمىكنم ، سهل است ، پس از اين با ايشان مراوده و سلام و عليك و اختلاط هم نخواهم كرد . نمىدانى در اين مدت دربارهء من چهها كه نگفتند و چه افتراها كه نبستند و چه غيبتها كه نكردند . مرا به كلى بىرغبت و منزجر كردهاند ، على الخصوص آن رفيقه چه فضولىها در حضور خودم نكرد . »
گفتم : « خود مىدانى . مرا با خيالات و عقايد شخصى تو كارى نيست . »
رفتم پيش ابراهيم بيگ . گفت : « روزنامه آوردى ؟ »
گفتم : « خير ! هنوز نياوردهاند . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 410
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤١٠