بعد از ختم قرائت مكتوب ابراهيم بيگ گفت : « شما مىگفتيد شاه وفات نموده ، اين مىنويسد كشتند . »
مجدد رنگ رويش پريد ، آثار حزن و اوقات تلخى در ناصيهاش پيدا شده گفت : « اين هم يك بدبختى ملت ايران كه به پادشاهكشى در ميان تمام ملل رسوا شدند و همانا درباريان خطاكار اين لكهء تاريخى را به روى ملت ايران گذاشتند . »
دست تأسف به هم مىسود . چون مهدى بيگ ديد كه اوقاتش تلخ شده گفت : « بابا چه خبر است ؟ آدم ناخوش خود را بايد ملاحظه كند ، اوقات تلخى براى چه ؟ اين فقره منحصر به ملت ما تنها نيست ، در هر ملت و دولت هزارها از اين بدتر بروز ظهور نموده . مگر نمىدانى و نخواندهاى ايوان ششم ، پطر سيم ، الكسندر دوم را از فرماندهان روس و از سلاطين آل عثمان سلطان سليمان ، سلطان احمد ، سلطان مصطفى ، سلطان عزيز را ملت خودشان نكشتند ؟ و از پادشاهان ايران نادر شاه ، آقا محمد شاه را به قتل نرسانيدند ؟ اين دنياست ، از اول چنين بوده و چنين خواهد بود ؛ خواه تو خاطر خود را رتجهدارى يا ندارى »
ابراهيم بيگ گفت : « آنها چه دخل به اين دارد ؟ آنها را وزراى خود ، يا خطا يا صواب ، بهانه جستند ، يا به كمدرايتى و بىعدالتى منصوب كردند ، يا از برادران و غيره ، و آنها از حيات خودشان مخوف گشته از ترس جان به اين عمل شنيع اقدام نمودند ؛ مثل پدرسوختگان « آنارژيت » [ آنارشيست ] هاى بدبخت كه پادشاه ايتاليا و يا ايمپراتوريچهء [ امپراتريس ] آستريا و رييس جمهورى فرانسه را كشتند . اما شكر خدا را كه در ملت ايران « آنارژيت » نيست . در اين صورت اين جور بدبختى و رسوايى چيست ؟ »
بارى بسيار او را تسلى دادند و نصيحت نمودند كه در آتيه كارها رو به بهبودى خواهد گذاشت . شايد خواست حق چنين بوده ، شاه در پنجاه سال سلطنت نتوانست يا نخواست و يا نگذاشتند اصلاحات صحيحه را بنمايد . اما پادشاه جوانبخت در سعادت و رستگارى به روى عموم ملت خواهد گشاد . پرده ظلمتى كه ولايتفروشى و استبداد در مقابل اينان كشيده به قانون مشروطيت رفع خواهد شد ، انوار معارف و مساوات دل وطنپرستان را منجلى و منور خواهد نمود .
گرچه از اين سخنان خيلى تسلى يافت ، ولى باز هم در فكر بود . به من گفت :
« جواب اين خط را اين نوبت هم شما بنويس و اظهار بدار كه اگر ممكن شود هر ماهى دو دفعه كاغذ بنويسد ، منهم در هامش ورقه چند كلمه به خط خود خواهم نوشت . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 409
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤٠٩