جناب ميرزا على اصغر خان امين السلطان ، صدر اعظم ، بسيار زيركى به خرج مىدهد ، يعنى شاه را سوار كالسكه كرده چنان به شهر مىآورد كه احدى از آحاد از وفات شاه با خبر نمىشود . انصافا بسيار هنر بزرگ به خرج داد و اسباب آسايش و امنيت را هم در همه جا مهيا نمود . چنان مسرت عظيم ، به چنين كدورت جسيم و چنان عيش منير ، به چنين ماتم وفير در آن واحد مبدل گشت .
اسباب عيش را به طيش تبديل كردند . ولى از قرارى كه بعد اشتهار يافت صدر اعظم خود در اين كار دخيل بود ، زيرا كه يك نفر از موثقين روز چهارشنبه كاغذى به صدر اعظم بدين مضمون نوشته بود :
« قربان ، ميرزا رضاى كرمانى معروف از اسلامبول به طريق مازندران آمده ، در شاهزاده عبد العظيم مخفى شده و منتظر فرصت است . محققا كار بزرگ در نظر و خيال صيد شاهباز دارد . به ايران و ايرانيان صدمهاى از آن صدمه بزرگتر نخواهد شد . شنيدم اعلى حضرت همايونى فردا خيال شاهزاده عبد العظيم رفتن دارند ، زنهار غافل مباشيد كه ميرزا رضا در كمين و مترصد است كه كار خود را بنمايد و ايرانيان را يتيم بگذارد . آنچه شرط بلاغ بود به جا آوردم » .
صاحب مكتوب دانسته بود كه صدر اعظم عمدا اعتنا به اين خط نخواهد كرد ، لذا سه نفر معتبرين را بر كاغذ خود گواه گرفته بود و اين خط را به صدر اعظم نوشت ، در حضور آنها فرستاد . بعد از اتمام كار شاه كه بنا بود به پروپاچهء اعيان و بزرگان بپيچند ، صاحب خط شفاها به صدر اعظم گفت : « من به شما قبل از وقت نوشتم . » صدر اعظم جواب داد كه « كاغذ شما را نخواندهام . » عاقبت امر منجر به اين شد كه كاغذ را بخواهند . همين كه كاغذ را آوردند سرگشاده بود و همين سبب گرديد كه به كسى ديگر متعرض نگرديد ، و فقط همان ميرزا رضاى قاتل را كشتند ، و الا صدر اعظم خيال داشت بدين بهانه هزاران شمع مدعيان خود را خاموش نمايد .
چاپارى شاهنشاه جديد ، مظفر الدين شاه ، به طهران رسيد . شاهپرستان تا قزوين استقبال كردند . با شوق و ذوق تمام با صلوات وارد دار الخلافه كردند . سلام عام شد و نطق مفصل ايراد فرمودند . ماحصل مضمون اينكه « همه نوكر صادق و جان نثار باشيد ! بعد از اين به هيچ يك از چاكران دربار لقب و نشان مرحمت نخواهد شد ، مگر از براى خدمات شافى و جان نثارىهايى كه مستحق مراحم ملوكانهء ما شود . »
اين نطق همايون در شادى به روى عموم وطنپرستان گشود ، فرح بر فرحشان
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 407
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤٠٧