تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
از رفقا و آشنايان ده ، با حال فرحزا و شادكامى آمدوشد مىكردند . روزى حكيم آمده معاينهء حالت مريض كرده گفت : « حمام برود . پس از آن هر جا ميل داشته باشد مىتواند رفت ، نقاهت بالمره رفع شد . » فردا كالسكه را حاضر نموده اسب‌ها را بستند . ابراهيم بيگ ، ميرزا عباس ، مهدى بيگ ، بنده سوار شده راه افتاديم . هر كس ما را مىديد برمىخاست و از يمين و يسار هى سلام و مرحبا بود كه مىرسيد . بيگ هم با دست راست و چپ همه را تمنا و جواب مىداد . قدرى گشته ، برگشتيم به خانه . حاجى مسعود رقيمجات پست كه امروز رسيده بود آورد . گرفتم . يكى مال طهران بود از مشهدى حسن . پرسيد : « از كجاست ؟ » گفتم : « طهران از مشهدى حسن كرمانى . » گفت : « غير از اين هم كاغذش آمده بود ؟ » عرض كردم : « يكى و اين دويمى است . » گفت : « بخوان ! » بنده بنا كردم به خواندن . عنوانش از اين قرار بود : فدايت شوم . بعد از اظهار مراسم بندگى مشهود مىدارد تعليقهء سركار عالى مدتى است رسيده ، ولى سبب جواب ننوشتن اين‌كه از كم‌لطفى سركار انزجار خاطر حاصل شده بود . اخلاص من از مرحمت تو گله دارد . گرچه كاغذ به مهر جناب‌عالى ممهور بود ولى دو كلمه با دست‌خط شريف سرافرازم نفرموده بوديد . در مقابل ارادت بنده اين‌قدر كم‌لطفى سركار بعيد است . بارى ، باز امروز اخلاص باطنى محرك شد كه به وعدهء خود وفا نمايم و هر ماه احوالات اين ولا را به عرض عالى برسانم . از آن‌جايى كه سركار مشتاق دانستن احوالات اين‌جا هستيد ، عرضه مىدارد از غرهء ماه ذى القعده تدارك جشن سنهء پنجاهم شاه مبرور را مشغول بودند ؛ بديهى است از تلگرافات فهميده‌ايد ، تمام دول هيئت مخصوص به تهنيت فرستاده بودند . يك روز مانده به روز جشن ، شاه به زيارت شاه عبد العظيم رفتند . يك نفر « ميرزا رضا » نام - كه مىترسم بنويسم همشهرى بنده ، يعنى كرمانى بود - عريضه‌اى در دست گرفته ، زير عريضه طپانچهء شش لول ( ريوالوار ) بود . به مجردى كه مقابل شاه شد ، طپانچه را خالى مىكند ، گلوله يك دفعه بر دل شاهنشاه مىرسد . ضربهء آن گويا به دل عموم ايرانيان رسيد . فى الفور كار شاه را مىسازد .