تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
گويا اين نطق سبب اشتهاى ابراهيم بيگ گرديد ، يك سيغار كشيده چايى خواسته سپس گفت : « والده ، من گرسنه‌ام . » خانم گفت : « چه مىخواهى نور ديده ؟ » ابراهيم بيگ گفت : « يوسف عمو ، آشپز را صدا كن بيايد ! » حاجى مسعود را فرستادم ، آشپز آمده دست آقايش را بوسيده ، خود را عقب كشيده ايستاد . ابراهيم بيگ رو به قنبر كرد : « قنبر ، برنج صدرى دارى ؟ » گفت : « ايو الله ! » فرمود : « قدرى چلوكباب درست كن ! » گفت : « ايو الله ! » باز گفت : « قنبر ، بادنجان پيدا مىشود ؟ » گفت : « ايو الله ! » فرمود : « چند دانهء جوجه بگير ، مسما هم بپز ! » گفت : « ايو الله ! » مجدد قدرى فكر كرده باز اظهار داشت : « قنبر ، كوبيده هم بپز ! » گفت : « ايو الله ! » قنبر خواست برود ، باز ابراهيم بيگ پرسيد : « ماهى تازه پيدا مىشود ؟ » گفت : « ايو الله ! » و نيز امر داد : « چند دانهء ماهى كفال تازه هم بگير ! » قنبر سرى فرمود آورده بيرون شد . مجدد ابراهيم رو به من كرده گفت : « يوسف عمو ، قنبر را صدا كن . » صدا كردم ، آمد . گفت : « قنبر ، آش دوغ را هم فراموش مكن ! » باز گفت : « ايو الله ! » امر داد : « چند عدد خربزه هم بگير ! » من گفتم : « در خانه خربزه هست . علاوه او خوبش را هم نمىشناسد ، من مىخرم . » قنبر خواست برود مجدد اظهار داشت : « قنبر ، براى احتياط قدرى زياد تدارك ببين ! » گفت : « ايو الله ! » دوباره بيان كرد : « هرچه گفتم همه را جابه‌جا كن ، شايد مهمان بيايد . » قنبر گفت : « ايو الله ! » ديدم حاجيه خانم تبسم مىكند . محبوبه در پس در قاه‌قاه مىخندد ، قنبر تعظيم كرد و رفت . از اين شفاى ناگهانى همهء دوست و آشنا مسرور و خوشحال گشتند ، عرب و عجم