گويا اين نطق سبب اشتهاى ابراهيم بيگ گرديد ، يك سيغار كشيده چايى خواسته سپس گفت : « والده ، من گرسنهام . »
خانم گفت : « چه مىخواهى نور ديده ؟ »
ابراهيم بيگ گفت : « يوسف عمو ، آشپز را صدا كن بيايد ! »
حاجى مسعود را فرستادم ، آشپز آمده دست آقايش را بوسيده ، خود را عقب كشيده ايستاد . ابراهيم بيگ رو به قنبر كرد : « قنبر ، برنج صدرى دارى ؟ »
گفت : « ايو الله ! »
فرمود : « قدرى چلوكباب درست كن ! »
گفت : « ايو الله ! »
باز گفت : « قنبر ، بادنجان پيدا مىشود ؟ »
گفت : « ايو الله ! »
فرمود : « چند دانهء جوجه بگير ، مسما هم بپز ! »
گفت : « ايو الله ! »
مجدد قدرى فكر كرده باز اظهار داشت : « قنبر ، كوبيده هم بپز ! »
گفت : « ايو الله ! »
قنبر خواست برود ، باز ابراهيم بيگ پرسيد : « ماهى تازه پيدا مىشود ؟ »
گفت : « ايو الله ! »
و نيز امر داد : « چند دانهء ماهى كفال تازه هم بگير ! » قنبر سرى فرمود آورده بيرون شد .
مجدد ابراهيم رو به من كرده گفت : « يوسف عمو ، قنبر را صدا كن . »
صدا كردم ، آمد . گفت : « قنبر ، آش دوغ را هم فراموش مكن ! »
باز گفت : « ايو الله ! »
امر داد : « چند عدد خربزه هم بگير ! » من گفتم : « در خانه خربزه هست . علاوه او خوبش را هم نمىشناسد ، من مىخرم . »
قنبر خواست برود مجدد اظهار داشت : « قنبر ، براى احتياط قدرى زياد تدارك ببين ! »
گفت : « ايو الله ! »
دوباره بيان كرد : « هرچه گفتم همه را جابهجا كن ، شايد مهمان بيايد . »
قنبر گفت : « ايو الله ! »
ديدم حاجيه خانم تبسم مىكند . محبوبه در پس در قاهقاه مىخندد ، قنبر تعظيم كرد و رفت . از اين شفاى ناگهانى همهء دوست و آشنا مسرور و خوشحال گشتند ، عرب و عجم
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 405
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤٠٥