تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
محبوبه گريه‌كنان از پله رفت سيغار بياورد ؛ از مدت بعيد يك قوطى سيغار نگاه داشته بود ، فورا او را برداشته به تعجيل مىآورد كه در پله دامن زير پايش گير كرده ، معلق افتاد تا پايين . جعبهء سيغار شكست ، سيغارها ريخته و پاشيده گرديد . بيچاره با حال عجيب كه مايهء خجلت و شرمسارى است افتاده گريه مىكرد و خيلى شرم از افتادن داشت . گفتم : « بابا آرام باشيد ، خودتان را گم نكنيد ! همهءتان چنان زيركى به خرج دهيد كه گويا از سابق هيچ مطلع اين خبر نبوده‌ايد . » - سيغار گرفته ، به ابراهيم بيگ دادم . حكيم گفت : « اول چاى بياوريد ! » محبوبه دويد چايى با نان آورد . گفتم : « نان را بردار ! » گفت : « ناشتا سيغار كشيدن زيان دارد . » گفتم : « شما برويد اندرون اين‌جا نايستيد . صبر كنيد . دست و پا را گم نكنيد ! » چايى را دادم ، خواست قاشق را دست بگيرد بگرداند ، دستش لرزيد . ملاحظه كردم بىقوت است . پيش رفته معاونت كردم . سيغار را كشيده ، بناى سرفه را گذاشت . حاجى محسن آقا گفت : « حقيقتا در ايران جشن بزرگى برپاست . » مهدى بيگ گفت : « البته چنين پادشاه بزرگ را هر قدر جشنش بزرگ بگيرند رواست .
جوان و جوان‌بخت و روشن ضمير * به دولت جوان و به تدبير پير به دانش بزرگ و به همت بلند * به بازو قوى و به دل هوشمند »
ابراهيم بيگ گفت : « يوسف عمو ! روزنامه‌ها از قانون چه مىنويسند ؟ گذاشته و اجرا كرده‌اند يا نه ؟ » گفتم : « قربانت ! البته معلوم است زياد صحبت شده . » هى نگاه به اين طرف و آن طرف مىكند كه بفهمد اين خبر صحت دارد يا نه ، شب از نيمه گذشت ، مهمانان برخاسته ، به ابراهيم بيگ دست داده ، خداحافظ گفتند . هر يك را با سر تعارف نمود . حاجيه خانم آمده فرزند خود را در آغوش كشيده بوسيد و بوييد و گريه كرد . ابراهيم آهسته گفت : « والده ، چرا گريه مىكنى ؟ چه خبر است ؟ » بيچاره گويا از هيچ چيز اطلاع ندارد . محبوبه حالا محجوبه شده ، نمىتواند به اندرون بيايد ، از ما بين در نگاه مىكند . معلوم است كه شب در منزل خود خواهد
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 403 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو