تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
گفتم : « اكنون ممكن است كه بتوانم ابراهيم بيگ را مانند امير علاء الدوله كه خولياى گاو شدن داشت بخورانيم ، بلكه در يك هفته بستر بيمارى دو ساله را برچيند ؛ ولى مىترسم كه اگر دفعتا خبر دهم سكته عارضش شود و يا به درد بدتر گرفتار گردد ؛ و حال ابلاغ اين امر به رأى حكمت پيراى شما منوط و مربوط مىباشد . » صالح افندى گفت : « با كنايه و يا به صراحت گفتن فرق نمىكند و به او زيان نمىرساند ، زيرا كه اين خبر دواى درد اوست . » ميرزا عباس گفت : « پس از صرف شام همگى مىرويم پيش ابراهيم بيگ . » من مىگويم : « بيگ ، مژده ! احوالات ايران چنين و چنان است . » حكيم گفت : « قتل شاه ماضى را نگوييد ، اگر سؤال كند بگوييد سبب وفاتش معلوم نيست . » الحاصل ، شام صرف شده به حاجى مسعود گفتم : « برو بگو در پيش ابراهيم بيگ كسى نباشد ! » سپس همگى رفته سلام داده نشستيم . ميرزا عباس گفت : « تلگراف بود ديروز وارد شده . » ديگرى گفت : « مىگويند نصف اهالى طهران تا قزوين استقبال كرده بودند . » سه ديگر گفت : « پس از اين در ممالك ايران با كمال سرعت اصلاحات رخ خواهد نمود . » يك دفعه از ابراهيم بيگ صداى « يا حق يا مدد ! » به طريق بلند استعمال شد . من گفتم : « سركار بيگ از احوالات باخبر نيست . واضح بفرماييد تا مستحضر شود . حضرت وليعهد به تخت سلطنت موروثى جلوس فرمودند . اكنون سكه و خطبه به نام نامى شاهنشاه مظفر الدين شاه است . » گويا اين صحبت من ، دم حضرت مسيح بود كه مرده را جان داده بىاختيار به آواز بلند گفت : « يا حق يا مدد ، بخت يا الله ! » و با كمال هشيارى به من نگاه مىكند ، گويا منتظر است كه احوالات را بپرسد . هر كس صحبتى از سلطنت به ميان آورد . يك بار به آواز بسيار ضعيف گفت : « يوسف عمو كى شد ؟ » گفتم : « قربانت بيست روز زياده است . » گفت : « يوسف عمو يك سيغار بده بكشم . ! » ديدم از پشت در صداى حاجيه خانم بلند شده كه مىگويد : « جان قربان زبان شيرينت ، جان مادر ابراهيم جان ! »