گفتم : « اكنون ممكن است كه بتوانم ابراهيم بيگ را مانند امير علاء الدوله كه خولياى گاو شدن داشت بخورانيم ، بلكه در يك هفته بستر بيمارى دو ساله را برچيند ؛ ولى مىترسم كه اگر دفعتا خبر دهم سكته عارضش شود و يا به درد بدتر گرفتار گردد ؛ و حال ابلاغ اين امر به رأى حكمت پيراى شما منوط و مربوط مىباشد . »
صالح افندى گفت : « با كنايه و يا به صراحت گفتن فرق نمىكند و به او زيان نمىرساند ، زيرا كه اين خبر دواى درد اوست . »
ميرزا عباس گفت : « پس از صرف شام همگى مىرويم پيش ابراهيم بيگ . »
من مىگويم : « بيگ ، مژده ! احوالات ايران چنين و چنان است . »
حكيم گفت : « قتل شاه ماضى را نگوييد ، اگر سؤال كند بگوييد سبب وفاتش معلوم نيست . »
الحاصل ، شام صرف شده به حاجى مسعود گفتم : « برو بگو در پيش ابراهيم بيگ كسى نباشد ! »
سپس همگى رفته سلام داده نشستيم .
ميرزا عباس گفت : « تلگراف بود ديروز وارد شده . »
ديگرى گفت : « مىگويند نصف اهالى طهران تا قزوين استقبال كرده بودند . »
سه ديگر گفت : « پس از اين در ممالك ايران با كمال سرعت اصلاحات رخ خواهد نمود . »
يك دفعه از ابراهيم بيگ صداى « يا حق يا مدد ! » به طريق بلند استعمال شد .
من گفتم : « سركار بيگ از احوالات باخبر نيست . واضح بفرماييد تا مستحضر شود . حضرت وليعهد به تخت سلطنت موروثى جلوس فرمودند . اكنون سكه و خطبه به نام نامى شاهنشاه مظفر الدين شاه است . »
گويا اين صحبت من ، دم حضرت مسيح بود كه مرده را جان داده بىاختيار به آواز بلند گفت : « يا حق يا مدد ، بخت يا الله ! » و با كمال هشيارى به من نگاه مىكند ، گويا منتظر است كه احوالات را بپرسد . هر كس صحبتى از سلطنت به ميان آورد . يك بار به آواز بسيار ضعيف گفت : « يوسف عمو كى شد ؟ »
گفتم : « قربانت بيست روز زياده است . »
گفت : « يوسف عمو يك سيغار بده بكشم . ! »
ديدم از پشت در صداى حاجيه خانم بلند شده كه مىگويد : « جان قربان زبان شيرينت ، جان مادر ابراهيم جان ! »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 402
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤٠٢