گفتم : « ما هم سياه بگيريم ، طاق را بپوشانيم . »
سپردم نزد ابراهيم بيگ از اين مقوله صحبتها نكنيد . آدم فرستادم به اهل طرب خبر دادند بيعانه كه داده شده مال ايشان ، لازم نيست ، نيايند .
رعاياى ايران جمع شده رفتيم به قونسولخانه ، تعزيت داديم . پس فردا به قونسول تلگراف جلوس شاه مظفر الدين بدين عنوان رسيد : « پادشاه جديد در تبريز جلوس به تخت سلطنت نمود و موكب همايون رو به طهران حركت كرد » .
پس از چند روز از گزارش ماتم شاه ، از هر طرف تحسين و تمجيد زياد از ميرزا على اصغر خان امين السلطان صدر اعظم نمودند كه چهقدر عاقل و بادرايت و باتدبير است .
چه در اين موقع اقدامى نمود و تمهيدى به كار برد كه ابدا خلل به امور دولت و ملت راه نيافت ، عموم ملت در مهد آسايش غنودند .
ميرزا عباس آمد كه برويم پيش ابراهيم بيگ از جلوس حضرت وليعهد به تخت فرماندهى و حركت موكب همايون به طهران او را آگاه كنيم .
گفتم : « صبر نماييد تا ورود موكب همايون به پايتخت سلطنت ؛ بايد كمكم گوشزد او كرد . »
بعد از ده روز تنها رفتم پيش حاجيه خانم گفتم : « روزنامهها از ايران اخبار خوش مىنويسند . »
ابراهيم بيگ گفت : « يا حق يا مدد ! » . لكن بلندتر از اوايل .
حاجيه خانم گفت : « در ميان زنها اشتهار دارد كه وليعهد به تخت نشسته ، پادشاه شده ، من باور نكردم ، زيرا جعل نسوان عرب معلوم است . »
گفتم : « خير جعل نكردهاند . در ميان مردان هم شيوع دارد كه وليعهد پادشاه شد . » يك دفعه ابراهيم بيگ بىاختيارانه حركت كرده ، به سوى من نگاه نموده و گفت : « يا حق يا مدد ، يا حق يا مدد ! »
گويا آمادهء نطق است . من ديگر حرف نزده برخاسته بيرون آمدم . كسى را فرستادم به ميرزا عباس كه حاجى محسن آقا و مهدى بيگ و حاجى . . . تبريزى را وعده بگيرد كه فردا به صرف شام تشريف بياورند شور نماييم كه به چه راه مطلب را به ابراهيم بيگ اظهار كنيم . به حكيم صالح افندى هم خبر فرستادم آن هم بيايد . تدارك مهمانى حاضر ، و مهمانان همه آمدند . به حكيم صالح گفتم : « حكيمباشى ! نتيجهء زحمات شما و ديگران بعد از دو سال انجامپذير شد ، يعنى آنچه شيخ يوسف السيد گفته بود . »
پرسيد : « يعنى چه ؟ »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 401
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤٠١