چاى و شيرينى صرف شده متفرق شديم . من آمده به حاجيه خانم گفتم .
فرمود : « البته مضايقه نكن ، من صد ليره خرج جشن مىدهم ، شال و قالى آنچه اسباب و تجملات لازم است حاضر نما ، فردا طاقبندى بسيار مزينى بنماييد ! »
من رقعهاى به مهدى بيگ شاعر نوشتم كه شعرى مناسب بگويد تا در لوحه نوشته در جام بگيرم تا پشت لوحه چراغ بگذارند و از خارج خوانده شود .
خود رفتم به دكان « هاشم البدوى الخطاط » كه در شيشه با خط جلى بنويسد « اللهم بارك جلوس سلطاننا فى سنة الخمسين به حق طه و يس و نصر السلطان ناصر الدين » ، در شيشهء ديگر هم « خسروا پاينده باش ! » بنويسد .
حاجى مسعود هم از جانب مهدى بيگ آمده بود گفت : « مهدى بيگ جواب داد كه به يوسف عمو بگو مناسب اين مقام را شيخ سعدى ششصد و پنجاه سال پيش از اين گفته ، خوب است كه آن را لوحه نوشته بگذارد . و يك پارچه كاغذ به من داد و گفت : « فردا من خودش را خواهم ديد . »
كاغذ را باز كرده ديدم كه مهدى بيگ نوشته است :
« اى كه پنجاه رفت و در خوابى * مگر اين پنج روزه دريابى »
گفتم : « حاجى مسعود اين شعرا بىمغزند ؛ اين را حقيقتا فرستاده يا اينكه مزاح كرده ؟ »
به هرحال ، آنچه لازمهء جشن بود جابهجا نمودم . يك دستهء موزيك عرب سه روزه دوازده ليره داده وعده گرفتم ، شربت و شيرينى و ساير ملزومات تهيه كردم . چهار روز گذشت ، ناگاه حاجى مسعود آمده گفت : « يوسف عمو خبر دارى ؟ »
گفتم : « از چه ؟ »
گفت : « تلگراف آمده ، مىگويند پادشاه ايران را كشتند يا وفات كرد . جريدهها هم اين خبر را نوشتهاند . »
بيرون رفته ديدم اين خبر منتشر گشته ، مىگويند به قونسولخانه هم تلگراف آمده .
فراش قونسل را ديده پرسيدم : « چه خبر است ؟ » گفت : « خبر خير نيست . »
گفتم : « حقيقت چنين مىگويند ، صحيح است ؟ »
گفت : « آرى ، ما طاقى كه بسته بوديم سياه مىكشيم . حالا مىروم چند توپ پارچه سياه بگيرم . »
از آنجا برگشته احوالات را به حاجيه خانم بيان كردم . گفت : « در اين صورت چه بايد كرد ؟ »