خلاصه ، كردارهاى محبوبه اگر به قلم آيد معلوم مىشود كه عالم محبت او از دايرهء وهم انسانى خارج است .
شب ميرزا عباس و بعضى از احبا به ديدن آمدند ، قدرى صحبت متفرقه شد . حاجى محسن آقا گفت : « يوسف عمو ، روزنامه را بعد از رفتن شما كه نوشت ؟ »
گفتم : « هيچ كس . من هم پس از اين نخواهم نوشت . »
كاغذ طهران و اسلامبول را به ايشان بنمودم .
ميرزا عباس گفت : « خبر خوبست ، ببرم نزد ابراهيم بيگ بخوانم ؟ »
گفتم : « اگر خواندنى بود من پيش از شما مىخواندم . »
الحاصل ، روزگارى بدين نوع گذشت ؛ مدت بيست و دو ماه تمام يك خانواده از كوچك و بزرگ پريشان حال و پريشان روزگار و از همه پريشانتر محبوبه بود كه بدن رنجور ، خاطر مشوش ، افكار پريشان ، ترك دوستان و همسايگان گفته ، همه او را فراموش نموده و همه را كان لم يكن انگاشته ، از جان و دل با جميع حواس مشغول مريضى - كه قالب بىروح است - بود .
گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهى * دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
محبوبه را يك دوست از عموم دوستان مستغنى داشت .
روزى حاجى محسن آقا آمد و در دست روزنامه عربى داشت گفت : « در طهران تدارك جشن بزرگى ديدهاند . »
گفتم : « چه جشن ؟ »
گفت : « سال پنجاهم جلوس اعليحضرت همايون ناصر الدين شاه است . برويم روزنامه را نزد ابراهيم بيگ بخوانيم ، شايد خوشحال گشته چيزى بخورد . »
گفتم : « صبر كنيد من نوعى حالى نمايم . »
بعد از يك هفته از قونسولخانهء عليهء ايران خبر دادند كه تبعه جمع شوند ، من هم رفتم ؛ قونسول نطق بليغى كرده و گفت : « جشن سال پنجاهم از جلوس ميمنت مأنوس اعليحضرت قوى شوكت همايون شاهنشاه ايران است . پادشاهپرستى ايرانيان در جميع ممالك خصوصا در مصر شهرهء آفاق است . بر همهء ما لازم و واجب كه هر كس به قدر وسع خود خانه و حجرات و دكانين خود را با قناديل و مصابيح چراغان نموده ، مانند آيهء نور رشك وادى طور سازد و با آلات ساز و موزيك از خواننده و نوازنده رونق دهد ، تا در ميان عموم خارجه ممتاز و سربلند باشيد ، كه در جرايد عالم حميت و غيرت و پادشاهپرستى ايرانيان بيش از پيش ثبت گردد . »