نخواهم نمود . خدمت جناب صاحبى يوسف عمو عرض اخلاصمندانه مىرسانم ، باقى ايام عزت مستدام باد ! اقل حسن كرمانى .
رفتم پيش حاجيه خانم عرض كردم : « از اسلامبول سه طغرا مكتوب آمده ، به هيچ يك جواب ننوشتهايم ، بسيار عيب است ، به ما محبت زياد از حد كردند و نگراناند ، لازم است جواب دهيم . چه امر مىفرماييد ؟ و علاوه از طهران هم كاغذ آمده ، نمىدانم در جواب آنچه خواهم نوشت . »
فرمود : « به اسلامبول بنويس به همان نحو است كه ديدهايد ، اما طهران را نمىدانم چه بايد نوشت . »
گفتم : « طهران هم از زبان ابراهيم بيگ مىنويسم و امضا و مهر او را مىگذارم . »
از خدمت خانم بزرگ بيرون رفته ، سكينه خانم نزدم آمده و گفت : « يوسف عمو بيا تو ، با تو كار دارم ! » رفتم منزل اظهار داشت : « يوسف عمو ، چيزى ديده كه دو ماه است به كسى نگفتهام ، حتى به والده . در دل خود پنهان داشته كه به شما بگويم . »
گفتم : « خير است ان شاء الله . »
گفت : « روزى رفتم منزل محبوبه ، نماز نگذارده بودم . جاى نماز برداشته باز كرده نماز گذاردم ، در ميان جا نماز كيسهء تربت و كيسهء ميخك و كيسه ترمهء نرم بود . بوى عطر و خوش به مشامم آمد . خيال كردم كه پنبه به عطر آلوده گذاشته است . گوشهء كيسه را با چاقو باز كرده ديدم موى سر است ، قدرى در آورده ، به خيالم مىآيد آن روز كه سر برادرم را تراشيدند ، محبوبه موها را جمع كرده جادو نمايد . اگر چه به والده خبر ندادم ولى اگر جادو كرده باشد با محبوبه سخت دعوا خواهم نمود . »
پرسيدم : « چه كردى ؟ »
گفت : « قدرى برداشته باز كيسه را دوخته بر جا گذاشتم ، خودش نمىداند . »
گفتم : نور ديده محبوبه جادوگر نيست ، و آنگهى به برادرت در چنين حالت مرض چه جادو خواهد كرد ؟ يقين آن را در جا نماز خود گذاشته كه اوقات نماز به خاطرش بيايد دعا به جهت شفاى او بكند . »
عقلش قبول نموده باور كرد . اين سكينه دختر صاف و ساده است ، از عوالم عشق و محبت بىخبر ، اينقدر به گوشش رسيده كه به موى سر جادو مىكنند ، به جهت آن شبهه عارضش شده بود .
گفتم : « به خانم نگو ، تو هم به برادرت دعا كن ! »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٩٨