تار و قانون و سنتور نواختن ، حتى رقص كردن و مسخرگى نمودن ، و لو خود را از پنجره به پايين انداختن باشد ، اى كاشكى به صحت او نافع شود . هرچه از دستم بيايد مضايقه نمىكنم . »
چند روزى گذشت ، يك روز حاجى مسعود آمد به عرادهچى گفت : « اسبها را ببند ! »
پرسيدم : « چه خواهى كرد ؟ »
گفت : « خانم مىرود زيارت رأس الحسين . »
ديدم امروز فرصت است . عراده حاضر شد .
حاجيه خانم گفت : « سكينه بيا با هم برويم ، تو هم به برادرت دعا كن ! شايد دعاى تو مستجاب شود » - ايشان سوار شده رفتند .
محبوبه گفت : « اگر چه حاجى مسعود نمىگويد ، احتياطا شما هم بسپاريد . »
گفتم : « به چشم . »
رفت بالا عود و قانون را آورده ايستاد و گفت : « يا سيدى و حبيبى ! خوب مىدانى كه جاريهات از آن بىشرمها نيست كه در حضور تو نيم خند زند ، تا چه رسد به دست اسباب موسيقى گرفته بزند ، در حضور شما صوت خود را بلند كند . به جهت عافيت و صحت وجود مباركات خوددارى نتوانم نمود . مولاى من ! نه ماه منتظر و چشم به راه قدوم اشرفت بودم و از فراقت خواب و خور را بر خود حرام كردم و اكنون كه شب ظلمانى فراق به صبح وصال مبدل گشته ، از هنگام فراق بدتر در حرمانم گداختى و روز روشن را به كمينهات تيره و تار ساختى . »
هى از اين مقوله سخنان مىسرود و از چشمانش مانند ابر نيسان اشك فرو مىريخت .
عود را برداشته آه سرد از ته دل پر درد بركشيده بناى ترنم گذاشت :
« نه طاقت وصلت مرا ، نه صبر از هجران تو * هجرت بلا ، وصلت بلا ، اى من بلاگردان تو ! »
اين را خوانده طوافى بر سر ابراهيم بيگ كرده ، در پايين پايش نشست ، اما چه نشستن ؛ لبها مانند برگ گل كه از هجوم تند باد مىلرزد ، دستها از كار افتاده خود به خود حركت مىكند و جميع اعضا و جوارح چون بيد مىلرزد . رنگ و رويش زرد شده ، مانند گل احمر از تابش آفتاب عشق پژمرده گرديده ، زار و نزار ، گريان و نالان ، عود را به دست گرفته صوت « يا حبيبى يا سيدى ! » بلند نموده مترنم بدين مقال گشت :