مىشود ، ابراهيم به اين زودى تماما به حال نخواهد آمد كه كارها را بتواند انجام بدهد . »
گفتم : « به چشم . »
تدارك رفتن را تهيه كرده ، آمدم ابراهيم بيگ را بوسيده ، از حاجيه خانم التماس كردم كه مرا از احوال بيگ بىخبر نگذارد ، محبوبه را هم دلدارى داده عازم مقصود شدم .
از روز رفتن تا يوم برگشتن چهار ماه و نيم طول كشيد ، چه ، بنا به فرمودهء حاجيه خانم تا موعد فروش پنبه در آنجا مكث و اقامت نمودم . حاصل پنبه خوب بود ولى مشترى به وقت نيامد ، لذا از چند نفر پول و از بعضى تجديد معامله كرده ، سند گرفته ، مراجعت نمودم . نقود و اسناد را به حاجيه خانم داده رفتم نزد ابراهيم بيگ .
ديدم همان آش است و همان كاسه ، همان رنگ است و همان رويه . رفتم دست داده ، گريه گلوگيرم شد لكن خوددارى نموده بناى شوخى و مزاح را گذاشته گفتم : « محبوبه خانم ! بيگ باز به آن حال مترنم به اين مقال است :
گر طبيبانه نشينى به سر بالينم * به دو عالم ندهم لذت بيمارى را . »
محبوبه گفت : « عمو جان ! كاشكى چنان بودى ، ولى نه چنين است .
غلط است اينكه گويند ز دل رهست دل را * دل من ز غصه خون شد ، دل او خبر ندارد
در مدت اين پنج شش ماه ، اگر به نيم نظر مشفقانهام مىنواخت ، براى دنيا و آخرتم كافى بود . خبر ندارد كه منم ، يا بىبى ، يا سكينه خانم است و يا اينكه در اينجا كسى هست يا نيست . و ابدا سواى « يا حق ، يا مدد ! » از زبانش سخنى و حرفى شنيده نشده . »
گفتم : « محبوبه خانم ، بيا يك كار بكن ! »
گفت : « چه كنم ؟ »
گفتم : « در اينكه آواز تو روحپرور است ، حرفى نيست . يك روز عود را گرفته قدرى در پيش رويش بزن و بخوان ، زيرا موسيقى و لحن خوش در جميع امزجه تأثير خاص دارد ، خصوصا در مزاج مريض . شايد به حس آيد .
آواز خوش از كام و دهان و لب شيرين * گر نغمه كند ، ور نكند دل بفريبد »
گفت : « اطاعت مىكنم ، مشروط بر اينكه بىبى نباشد . »
گفتم : « البته روزى به حمام يا جاى ديگر مىرود ، تجربه كن ، ببينم مؤثر مىشود يا نه . »
گفت : « سكينه خبر مىدهد . »
جواب دادم : « مىسپارم خبر ندهد . »
گفت : « خيلى خوب ، هر وقت بىبى جايى رفت من حاضرم به خواندن و پيانو زدن و