مىگذارد . كسى نيست كه بخواند و نويسنده را شماتت نكند ؛ چه ابدا مفهوم نمىشود چنگيز چه غلط كرده و چه ظلمها نموده و براى چه كرده و هلاكو چه . . . زيادى خورد ! با وجود اين مشكلات چنين كتاب را مىدهند دست اطفال مكتبى ، اگر نفهمد پاى چوب و فلك به ميان مىآيد و حال آنكه معلم خود نفهميده و مصنف هم جز قلنبهگويى و لغتپردازى منظورى از معنى نداشته است . يك نفر مؤلف منصف مىنويسد كه انشائات ايران عجب تماشا دارد ! يك كلمه ندارد كه دروغش بىاثبات و شاهد باشد ؛ هر جا كه كلمهء و اصل باشد ، حكما كلمهء حاصل هم لازم و ملزوم گشته بايد به دم او چسبيده باشد ؛ هر وقت كه لفظ وجود ديدم ، نديدم ذىجود بعدش نباشد . مزاج بىوهاج نمىآيد ؛ اگر در آخر صفحهء اول دروغ خواندى البته در اول صفحهء دوم بىفروغ را خواهى ديد ؛ خدمت بىرفعت صورت نبندد . نوشتهاند روزى ياوهگويانى چند در محفلى جمع بودند ؛ هر كس از نظم و نثر آنچه گفته بود ، به نظر همديگر عرضه مىداشت و افتخار مىنمود . يكى از ادبا ، با كمال وقار ، لولهء كاغذى از كمر بيرون آورده ، با منتهاى مفاخرت بناى قرائت گذاشت :
شهباز بلندپرواز طبع ، كه همواره گلستان سخنپرورى را ترشحات سحاب كلك درر سلك خضارت و طراوت افزوده و پرند پرنيان او را به قرابهء لآلى ازهار معانى ملون و مزين ساخته ، اشهب خوشخرام همت قضا سمت را بر اين دارد كه در بزم نظم هنرورى حدايق حقايق را به شقايق دقايق بيارايد و دوشيزهء كلام را به دستيارى مشاطهء فكرت از پردهء خيال به ايوان بلاغت درآورده ، به روايح رايح فصاحت ، رخسار شاهد مقصود را از لوث هموم و سموم غموم بزدايد و به ميامن بركات مكارم كرم كامكارى را در كان كرامت بر كاخ كياست نهاده ، دل را از كام نهنگ زمانه . . . »
تا اينجا خوانده بود ، ژوليده مويى كه در گوشه نشسته بود ، صدا بلند كرد و گفت : اى پدر فلان بىدين ! چه خواهى گفت ؟ زود بگو ! حوصلهء من كه تنگ شد . آخر اين « كم كو كام كرم كو » تا كجا خواهد كشيد و آخرش چه چيز است ؟ اى جلاد نفس مردم ! منظورت از اين ياوهسرايى چيست ؟ بگو بفهمم ! هر يك از اين ادبا اگر گويد فهميدم غلط مىكند ! چه چيز را فهميد ؟ با اين همه ياوهگويى با اين شيوهء ناپسند ، به خود هم مىباليد و توقع صدرنشينى هم داريد و متوقعايد در حين قدومتان يساول بگويد : « كنار شويد ، فاضل آمد ! » خاك بر سر شما از اين فضل ! در دنيا و آخرت چه يادگار گذاشتيد كه دولت و ملت به او تفاخر نمايند و از آن به فقرا فايده رسد ؟ مردكهء ديوانه ! هيچ خيال نمىكنى مردم را به اين قدر سخنان لغو و بىحاصل معطل ساختهاى ؟ بيست سال عمر در تحصيل لفاظى
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٧٥