به سويم از وفا يك ره نظر كن * ز آه سوزناك من حذر كن !
اينكه نوشتهاى من تو را از خانهء خود راندم ، حاشا ! ثم حاشا ! هذا بهتان عظيم ! چون بيگ تنها و بىپرستار و رعايت حال مرضا واجب ، دلم در نزد او در گرو بود لهذا زود رفتم تا از عشقبازى سخن كمتر سرايى و اگر شريك دردم نشوى اقلا ساكت باشى ، نه اينكه پريشان حالى مرا عشقبازى نام نهى . در صورتى كه تصديق قول شما كنم اين فقره مصدق صداقت و حقشناسى كنيز است دربارهء مولى و صاحب اختيار خود . چه فايده ؟ تو از اين مقامات دور و در ندانستن معذورى .
بر سينهات اى كاش نهم سينهء خود را * تا دل به تو گويد غم ديرينهء خود را
بعد از اين همه تفاصيل « كرم نما و فرودآ كه خانه خانهء تست . »
محبك محبوبه
از خانهء ميرزا عباس شيرينى آورده بودند ، گرفته خدمت حاجيه خانم فرستادم . از نيكى حال ابراهيم بيگ مرا خيلى شعف و سرور حاصل بود ، زيرا كه امروز حالش نسبت به سابق بهتر و از وجناتش علايم محموده مشاهده مىشد .
چون شب فردا رسيد به حاجيه خانم عرض كردم : « امشب را در خانهء حاجى . . .
تبريزى موعود هستم ، اگر اذن مىدهيد بروم . »
فرمود : « برو ! »
رفتم ، كسى نيامده بود . كمكم جمع شدند . دوازده نفر بوديم . يك نفر هم در مجلس بود كه آشنايى با او نداشتم ، نمىشناختم ، گويا از فرنگستان آمده .
پس از صرف چايى ، باز حاجى ميزبان بناى ظرافت گذاشت . گفت : « يوسف عمو ، بگو ببينم در تبريز چهها ديدى ؟ »
گفتم : « بنده چيزى نديدهام ، ولى سركار بيگ هرچه ديده نوشته است . »
گفت : « مرگ من بگو ، بگو ! »
گفتم : « يك چيز ديدم كه ابراهيم بيگ ننوشته . »
پرسيد : « چيست ؟ »
گفتم : « روزى در حجره شما نشسته بود ، فراش پست مكتوبهاى برادر شما را آورد . يك نفر هم در آنجا بود ، پرسيد : « به اسم من مكتوبى هست ؟ »
گفت : « اين دو پاكت به اسم شماست . »
- درآورده داد .