تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
بكند ، تاوان را ديگرى بگيرد و به جايش برساند . جريمه‌دهنده و حاكمى كه حكم كرده ، با گيرندهء جريمه ، اگر در كوچه و بازار به همديگر راست آيند ، همديگر را نمىشناسند كه ديروز به حكم اين مرد از فلان محل جريمه گرفته شده . اگر قانون شرط مخصوص نداشته باشد ، در حق هر كس به فتواى يك فصل حكم مجرى نمىشود ، چه در قانون حاكم بايد اول خود را مطيع شمارد . حكام را حكما چنان مأمور داشته‌اند كه اگر حمال ده پول تجاوز به حق ديگرى نمايد فلان جزا را بايد بيابد ، و اگر امير هم مرتكب آن جنابت شود همان سزا را خواهد يافت . در ايران ما ، روى كاغذ يك حرف به اسم قانون نيست ، اگر كسى گويد نوشته شده دروغ گفته است ، فقط كاسه سر هر كس در ايران قلعهء قانونى است ، حاكم باشد يا رعيت ، كشورى باشد يا لشكرى . مردكه مىرود به اختيار سرباز مىشود كه به همه كس تعدى و قولچوماقى كند . احيانا اگر فوج به سفر بخواهد برود يك نفر فعله و حمال را در عوض خود اجاره كرده ، اسم و لباس خود را به او داده مىفرستد : « يا الله بابام برو به سفر ! » بهادر آن حمال‌خانه چه‌طور سرش از چپ و راست بيرون آيد ، چه مىفهمد كه راست چه چيز است ، چپ چه ؟ همه براى او يكسان است . اگر قانون بود سرتيپ چه حق داشت سلطان را خارج از نظام نمايد ، سرهنگ چه كاره است سرباز را بكشد ؟ مواجب از خزانهء دولت مىگيرد موت و حيات سرباز در دست سرهنگ نبايد باشد . چهل سال است چهل كارخانه در ايران بنا نهاده‌اند ، كرباس ، بلور ، چينى ، يخ ، زرى ، كبريت ، شكر ، ماهوت ، و . . . و . . . و ، هى پول است كه به فرنگستان براى فلان ماشين ، فلان چرخ ، فلان اسباب مىآيد و در ايران بيكار مىافتد . لطف اين است پادشاه حكم مىدهد به خريدن بعضى اشياء و حكم صادر مىشود . وزير خارجه حاضر شده عرض مىكند : بلى قربانت شوم ، مىنويسم فلان وزير مختار تدارك كند ! در چهار مجلس هر كس به‌قدر قوهء خود مانند عملجات غارت يا ارباب يغما حصهء خود را از فرمايش برمىدارد ؛ پول رفته ، چه آمده ؟ معلوم نيست ! چرا نشد ؟ چه طور نشد ؟ قانون نيست ! گفتن ، گفتن . . . » عنان سخن را رها كرد ، و از جا بيرون رفت . حاجى ميزبان گفت : « جناب رضا خان ! شما هم وقتى از خواجه تاشان بوديد . عيب سرهنگ و سرتيپ را حالا مىفرماييد ؟ معلوم شد كه فرنگىمآبى شما را دامن‌گير گشته كه اين فرمايشات را مىكنيد ! » گفت : « ابدا ! من هزار شاهد دارم كه وجدان من راضى نشد به اين نحو نوكرى و از اين جهت ترك كردم . يكپارچه‌اى نان با عرق جبين خدا مىرساند مىخورم ، ابا عن جد نوكرى كرديم ، پدران ما معذور بودند . آن وقت زمان باربرى بود ، ايشان نيز با