تحريرات شاعرانه و اين نگارشات اديبانه گويا وظيفهء دوستى و اتحاد به جا آوردهاى . اى كاش مرا خاطر چون گيسوان ليلى پريشان نبودى و ادراك بصيرت ظاهرى مانند ديدهء زليخا از نور بينش محروم نگشتى و طبع موزون و قوهء مميزه داشتمى و تميز هر نكته كردمى ، تا در جواب اين مكتوب عاجز نماندمى و بر عجز و انكسار خود اعتراف ننمودمى . آنچه نوشتهاى اگر ظن و اعتقادات غلط نبوده هيچ صحيح هم نبوده است . البته در عهد قديم ، استحكام در اركان قوى البنيان ضوابط امور يك جهتى بوده ، لذتطلبان علو محبت ماديات دنيا را اينقدر دامنگير هوس خاطر ننموده نعمت صداقت و ولا كه در سفرهء اتفاق لب به نمك موايد وفاق و اشفاق آلوده ساخته ، حقوق آن را ساليان دراز فراموش نكرده ، روزبهروز آنا فانا طراوت گل هميشه بهار محبت و يگانگى را از نزول فيوضات ابر گهربار هواى اعتقاد و اخلاص افزوده ، در حضور و غياب ، رشتهء حبل المتين يك رنگى و اتحاد را به دست اعتصام محكم نگاه داشته و رعايت حقوق همديگر كردهاند ؛ بسا نقد خزانهء جان و مال را نثار راه همدمى و همبزمى يكديگر نموده و ابدا بر خلاف رضاى همنفسى بر نزده ، در پيمودن جادهء مستقيم مؤانست و مصاحبت مانند دو مغز در پوستى گنجيده و خنگ مرام بر دلخواه همعنان به جولان درآوردهاند . اگر من از هيچ چيز خبردار نباشم ولى قدر و قيمت دوستى و وظيفهء مقدس آن - كه منزل اولش ترك مال و جان است - مىدانم .
نصيحت نمودن دوست به دوست ، خود از فرايض حتميه است . عزيزهء من ، رفيقه ! تو سوراخ دعا را گم كردهاى ! نظر به نصايح كه كردهاى چنان مفهوم و معلوم مىشود كه مرا آشفته مىدانى . تو هنوز فرق آشفتگى و عشق و عشقبازى را ندانستهاى . « ز عشق تا به صبورى هزار فرسنگ است . »
حيف كه من عاشق نيستم ، اگر عاشق بودمى خود را از سعادتمندان عالم دانستمى . كاش من هم عاشق بودمى ، كه مانند زليخا و ليلى و عذرا نام من زيب و زينت اوراق كتب فضلا و ادبا و شعرا گشتى . اى عزيزهء من ! عشق ديگر چيزى است ، شأن و مرتبهء عشق از آن بالاتر است كه به بازى ذكر شود . تو در هر كلام خود عشقبازى صرف مىكنى ، عشق را با بازى رديف مكن ! عيب است بر تو .
بازى بازى است و عشق عشق است ، وانگهى من از هر دو مبرا هستم . « ان كان قميصه قد من دبر فكذب و هو من الصادقين . »
خواهش دارم من بعد دل حزينم را با ملامت بىجا مرنجانى تا مجازات از حق يا بى .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 372
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٧٢