حنظل دهد ، و در هيچ سينه صورت مهرش كشيده نباشد . پيوسته چنين شخص نامحرم قبول خزانهء دلهاست و چراغ حضورش در هيچ بزمى فروغ ندارد و عموم از صحبت او كناره جويند و طريق مجانبت وى پويند و نوشتن اينها را ذمهء محبهء صادقهء خود فرض عين و عين فرض دانسته ابدا بر شما منت نمىگذارم .
« چرا عاقل كند كارى كه باز آرد پشيمانى ؟ »
هر كه با دشمن نصيحت كرد بىغش آن كس است * دوستى با دوستان چندان ندارد منتى
خوب سرودهاند قدما ، ماراست كه از فرمايشات آنها سرمشق گيريم .
دوست آن است جمله عيب تو را * همچو آيينه رو به رو گويد
نه كه چون شانه با هزار زبان * پس سر رفته مو به مو گويد
كاشكى ديشب در خانهء ما بودى ، و به چشم مىديدى كه با دختران بىتربيتان عرب تا دل شب در چه جنگ و جدال بودم ؟ در مدافعهء بىغشى تو كوشيدم ، لكن مرا با شما يكى دانسته و گفتند : آخر رمانخوانان همين است كه با عشق و سودا قرين شوند ، افتخار نمودن به دانستن زبان فرنگ و « بون بون ، نون نون » ثمرش جز اين نيست . « ترسم آزرده شوى ورنه سخن بسيار است »
شايد تا حال خودتان هم از قبح راندن محبهء خود از خانهء خويش آگاه شدهايد .
عيب ندارد !
عشق از اين بسيار كرده است و كند * سبحه را زنار كرده است و كند
باقى الدعاى الفقيرة الحقيره محبك رفيقه
مكتوب را من البدو الى الختم خوانده ، باز پيچيده ، جوف پاكت گذاشته ، سرش را چسبانيده ، به حاجى مسعود داده گفتم : « ببر به محبوبه بده ، جوابش را كه نوشت بياور مطالعه كنم ! شايد چيزى در جواب بنويسد كه صلاح او نباشد ، ولى نفهمد كه من مطلع شدهام . »
حاجى مسعود خط را برده ، روز ديگر جواب را گرفته نزد من آورد . از اين قرار بود :
جواب مكتوب رفيقه از جانب محبوبه
هذا كتابت محبوبة الى صديقتها الرفيقه
عزيزهء من ! مكتوب شما را گرفته با دقت مكرر خواندم . تو در خيال خود به اين