نصايح مشفقانهء مرا حمل به غرض نفسانى نمودهاى و حال آنكه ابراهيم بيگ برادر رضاعى من است ، مادرم او را شير داده ، او مرا برادر و من او را خواهرم . خيال ديگرى نبوده و نيست . نظرم ، هرچه به تو گفتهام ، نظر به ظهور آب و رنگ گلشن هميشه بهار تقدس ذات انسانيت و مصباح هموارى اهليت و انسيت كه در حقيقت حيف و ننگ صاحبان هوش و خرد و آداب عقل و تميز است . البته انسان كامل مباشر امرى نشود كه لآلى قيمتى او را صراف نمايان بىتميز خزفانگارند . عمل تو اگر نيك و اگر بد ، در انظار عموم زشت و مذموم است . « سنگ بدكارى زدن بر سر كل ديوانگى است » . انسان عاقل كامل از اظهار عيوب خود در محافل ناموافق در نزد هر ناكس كه عبارت از دختران اعراب بىتربيت باشد بايد بپرهيزد و از مقام تهمت بگريزد « اتقوا من مواضع التهم ! »
داستان محبت تو داستانى است كه در سر هر بازارى هست ؛ اگرچه محبهء شما به ايشان جواب مىدهد ، ولى چه توان كرد كه طشت رسوايى از بام افتاده و صدايش عالمگير گشته ! تو در خانه نشسته ، در به روى خود بستهاى ، از بيرون خبر ندارى ، كه چه هنگامهاىست ! « كوس رسوايى تو بر سر بازار زدند . »
وظيفهء خصوصيت و دوستى و محبت فقيره آن است ، كه دايما صلاح كار تو را گويم و از كملطفى تو نرنجم و از حقارت تو ترك مودت نكنم ؛ اگر مرا هزار بار برانى و بخوانى و بيندازى من وظيفهء دوستى را دانم و خاطر خود را نرنجانم . « اگر برانى ازين در ، برآيم از در ديگر . »
دل منيرهء منورهات آگاه و صدق ضميرت بهترين گواه است كه ارادت سابقه و عقيدهء صادقهام اصلى و ثابت است ، نه فرعى و راسخ [ ناسخ ] . « بوستانىست كه هرگز نزند باد خزانش . »
بناى دوستى و محبت تو در دلم چنان محكم و مستحكم است كه صرصر هيچ حوادث ، رخنه بر بنيان آن نتواند انداخت ، و آن حصن حصين و قلعهء متين با توپهاى كروپى صدمهگزين نشود . با وجود اين به تو باز مىگويم : آيينهء قلب تو صاف و بىغش و از كدورت خيانت مبرا و مصفاست و همهء افكار تو مقدس و منزه است از شوايب اغراض ، ولى چه توان كرد كه در انظار ناس منفور و ناپسند است . پس هر عاقل و عاقله را لازم و واجب كه مراعات حفظ نام و ننگ و حقوق شخصيه خود را بنمايد و نبايد چنان راه رود كه صحبت او بر مذاق همگنان طعم
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 370
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٧٠