گفتم : « بيار ! » همين كه آورد پياله را دست گرفته گفتم : « اين چايى است كه از ايران آورده ، بخوريد ! »
فورا « يا حق يا مدد ! » گفت و چايى را خورد ، لكن در هنگام خوردن آب از گوشهء چشمانش جارى بود . نزديك او نشسته پاهايش را مالش داده گفتم : « باز قاتليت درست كنند ؟ »
وقت عصر در باغچه بوده ، ديدم بچهء سياه عربى آمده ، مكتوبى به حاجى مسعود داد و رفت . حاجى مسعود را آواز كردم آمد .
پرسيدم : « مكتوب مال كيست و از كجاست ؟ »
گفت : « دختر همسايه به خانم كوچك نوشته . »
گفتم : « اگرچه درست نيست ، بنا به رعايت قول صالح افندى شايد وعدهء دعانويس يا رمال باشد . تغافل نتوان كرد . »
ترجمهء فارسى عنوان مكتوب از اين قرار است :
مكتوب را گرفته گشودم . . .
از جانب محبهء صادقه - به طرف محبهء صادقهء خود محبوبه خانم
عزيزهء محبوبهء محترمهء من محبوبه خانم ! سه روز است من هم مثل شما پريشان و خسته خاطرم ، ولى فرق ميان ما و شما همان است كه پريشان حالى و تكدر شما از هجوم لشكر عشق حاصل گشته و غصه و كدورت محبهات از دستدرازى خشم ، غيرت و عصبيت . زيرا حوادثى كه گمان نمىكردم در خواب ديده باشم ، در بيدارى ديده و مشاهده كردم . با وجودى كه دوازده سال است با همديگر انيس و جليس بوده ، در عالم صدق و صفا و راسمهء مهر و وفا ، در آشكار و خفا ، خواهرانه انس گرفته و محبت ورزيده بوديم ، بدون اينكه از جانب محبهء صادقهء ذليله تقصير يا ترك اولايى واقع شود خائب و خاسر از دولتخانهء خود راندى و از خدمت مهجور داشتى و حال آنكه « نبوده جز وفادارى گناهم » .
از آن ساعت ، به تعب تب لرز گرفتار گشته و تا به حال هم به حال نيامدهام .
« مفارقة الاحباب بالله اصعب »
نمىدانم تقصير و گناهم چيست به جز اينكه به طريق مهر و وفا و صدق و صفا و خلوص ارادت ، از راه نيكخواهى نصيحت كردم و صلاح دنيا و آخرت تو را گفتم ؟ افسوس ! كه سخنان مرا - معاذ الله - سوءظن پنداشتى ؛ چنان پندارم كه
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 369
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٦٩