تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
هفته‌اى يك بار در روى سنگ با زحمت زياد طبع مىنمايند و مندرجات و عناوينش يك قاز به دولت و ملت فايده نمىبخشد ، روزنامهء ايران و اطلاع شاهد زندهء مايند . سى سال جزاير ژاپون فقط داراى سى روزنامه بود كه تماما مزخرف و لاطايل بدتر از ايران و اطلاع ، اكنون هزار روزنامه و جرايد هفتگى و رسايل ماهانهء ادبى و سياسى در آن مملكت طبع مىشود . » حاجى . . . تبريزى گفت : « يوسف بس است ، بس است ! ساعت هفت شد ، پس‌فردا شب در بنده خانه تشريف داريد ، صحبت را آن‌جا به اتمام رسانيد . » گفتم : « بيست روز در تبريز به شما زحمت داده‌ايم بس است ، ديگر در اين‌جا زحمت نكشيد . » گفت : « منظور اجتماع احبا و اصدقاست كه صحبت نماييم ، نقل زحمت در ميان نيست و تعارف هم لازم ندارد . البته آقايان پس‌فردا شب تشريف خواهند آورد . » مجلس به هم خورده من هم خانه آمده خوابيدم . على الصباح ، برخاسته دوگانهء معبود يگانه را به جاى مىآوردم كه ناگاه شنيدم در اتاق را طراق طراق مىزنند ، بعد از اتمام نماز گفتم : « كيست ؟ » محبوبه گفت : « منم يوسف عمو ! » مرا از شنيدن آواز محبوبه وحشت عظيم حاصل شده ، خيال كردم كه ابراهيم بيگ را حال دگرگون شده . به استعجال پرسيدم : « خير باشد ! چه خبر است ؟ » گفت : « ان شاء الله خير است ، مژده آورده‌ام . الحمد لله خود به خود آقا نيم‌خيز شده ، با دست اشاره به يخدان كرد . دانستم آب مىخواهد ، دادم خورد . چهره‌اش خيلى بشاش و روشن است ، شما را مژده آورده‌ام كه بياييد و ببيند ، نيم‌خيز شده ، به متكا تكيه كرده است . » پرسيدم : « حاجيه خانم كجاست ؟ » گفت : « نزد بيگ خوابيده . » جواب دادم كه « حاجيه خانم خوابيده است تا برخيزد نمىتوانم بيايم . مژدگانى شما به چشم ! برويد بعد مىآيم ، ان شاء الله تعالى كم‌كم برمىخيزد و صحبت هم مىكند . » محبوبه خانم چنان دلشاد و خوشحال بود ، كه گويا دنيا را مالك شده ، بعد از ساعتى رفته ديدم واقعا رنگ و رويش نسبت به ديروز فرق كرده ، علامت بهبودى از ناصيه‌اش هويدا است . محبوبه گفت : « چايى دم كرده‌ام . »