هفتهاى يك بار در روى سنگ با زحمت زياد طبع مىنمايند و مندرجات و عناوينش يك قاز به دولت و ملت فايده نمىبخشد ، روزنامهء ايران و اطلاع شاهد زندهء مايند .
سى سال جزاير ژاپون فقط داراى سى روزنامه بود كه تماما مزخرف و لاطايل بدتر از ايران و اطلاع ، اكنون هزار روزنامه و جرايد هفتگى و رسايل ماهانهء ادبى و سياسى در آن مملكت طبع مىشود . »
حاجى . . . تبريزى گفت : « يوسف بس است ، بس است ! ساعت هفت شد ، پسفردا شب در بنده خانه تشريف داريد ، صحبت را آنجا به اتمام رسانيد . »
گفتم : « بيست روز در تبريز به شما زحمت دادهايم بس است ، ديگر در اينجا زحمت نكشيد . »
گفت : « منظور اجتماع احبا و اصدقاست كه صحبت نماييم ، نقل زحمت در ميان نيست و تعارف هم لازم ندارد . البته آقايان پسفردا شب تشريف خواهند آورد . »
مجلس به هم خورده من هم خانه آمده خوابيدم .
على الصباح ، برخاسته دوگانهء معبود يگانه را به جاى مىآوردم كه ناگاه شنيدم در اتاق را طراق طراق مىزنند ، بعد از اتمام نماز گفتم : « كيست ؟ »
محبوبه گفت : « منم يوسف عمو ! »
مرا از شنيدن آواز محبوبه وحشت عظيم حاصل شده ، خيال كردم كه ابراهيم بيگ را حال دگرگون شده . به استعجال پرسيدم : « خير باشد ! چه خبر است ؟ »
گفت : « ان شاء الله خير است ، مژده آوردهام . الحمد لله خود به خود آقا نيمخيز شده ، با دست اشاره به يخدان كرد . دانستم آب مىخواهد ، دادم خورد . چهرهاش خيلى بشاش و روشن است ، شما را مژده آوردهام كه بياييد و ببيند ، نيمخيز شده ، به متكا تكيه كرده است . »
پرسيدم : « حاجيه خانم كجاست ؟ »
گفت : « نزد بيگ خوابيده . »
جواب دادم كه « حاجيه خانم خوابيده است تا برخيزد نمىتوانم بيايم . مژدگانى شما به چشم ! برويد بعد مىآيم ، ان شاء الله تعالى كمكم برمىخيزد و صحبت هم مىكند . »
محبوبه خانم چنان دلشاد و خوشحال بود ، كه گويا دنيا را مالك شده ، بعد از ساعتى رفته ديدم واقعا رنگ و رويش نسبت به ديروز فرق كرده ، علامت بهبودى از ناصيهاش هويدا است .
محبوبه گفت : « چايى دم كردهام . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 368
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٦٨