تعصب و غيرت كه داشت اينها را نوشته ، چار و ناچار بايد باور كرد . بعيد نيست كه ابراهيم بيگ باز هم به مناسبت غيرت و تعصب فطرى در بعضى چيزها پردهپوشى هم كرده باشد . »
ميرزا خليل اصفهانى گفت : « اين جور نخواهد ماند . زمان آن زمان نيست ، البته گردش طبيعى عالم خود به خود همهء عيوبات را اصلاح خواهد نمود . قبل از اين ، همهء روى زمين وحشتآباد بود . خيال نكنيد كه اهالى مغرب ابتدا مدنى از مادرزاده و وحشيگرى نداشتهاند . شنيدم در اسپانيا روزى در مجلس رؤساى روحانى جوان بىگناهى را متهم ساخته ، به سوزاندن وى فتوى صادر شد ، در وسط ميدان شهر در نظر عموم على الرؤس هيزم فراوانى ريخته به نفت آلوده آتش زدند تا جوان متهم را به آتش اندازند . در آن حين پادشاه جوان ، « فريدلان » ، از آنجا گذر نموده ، پرسيد : « چه هنگامه است ؟ گفتند : « اين جوان نزد رؤساى روحانى متهم است ، به آتشش خواهند سوخت . »
پادشاه جوان رئوف از راه دلسوزى و انسانيت گفت : « بيچاره و حيف ! » و فورا از آنجا گذشت . بعد از اتمام عمل متهم ، به رييس روحانى خبر بردند كه پادشاه از ميدان گذشت و جوان متهم را در آن حال ديد و از راه دلسوزى و انسانيت گفت : « بيچاره و حيف ! »
كشيشان در اين خصوص مجلس تشكيل داده ، به مذاكره پرداختند ، كه دلسوزى و حيف گفتن پادشاه توهين به شريعت و طريقت ماست ، لذا شخص پادشاه هم مستوجب سوختن گرديد .
اين خبر به پادشاه رسيد كه كارت از كار گذشته ، بر سوختن شما هم حكم قطعى صادر شده است . پادشاه نيمه شبى تنها به خانهء رييس روحانى رفته به محض ورود خود را به قدمهاى رييس انداخته ، آغاز به گريه و زارى كرده و گفت : « راست گفتهاند ، من « بيچاره و حيف ! » گفتهام ، ولى قصدم توهين نبوده ، بلكه اين سخن بىاختيار از طريق نوعيت و انسانيت بر زبانم جارى گرديد ، حالا به خاطر خدا به جوانى من رحم آوريد ، و از تقصيرم درگذريد ! »
رييس بعد از تفكر بسيار جواب داد : « فتوى بر سوختن تو صادر شده ، پاسخ نتوان داد . لكن فصادى حاضر نموده رگ زده خون خود را در شيشه بگير تا در همان موضعى كه آتش افروختهاند شيشهء خون تو را به آتش اندازند تا بسوزد و كفارهء گناه تو شود . »
پادشاه راضى شده فورى به فرمودهء رييس روحانى خود عمل نمود .
اكنون تماشا كنيد كه چگونه اوصاف حسنهء مدنيت را جمع كردهاند . اين است كه عرض مىكنم : دنيا وحشتآباد بوده ، به تدريج اصلاح پذيرفته . ايران هم ان شاء الله
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٦٦