همه گفتيم . در آن حال ديدم ابراهيم بيگ مات و مبهوت و متحير گشته ، نه او خربزه خورد ، نه ما زهرمار نموديم . انعام فاليزبان را داده سوار شده به راه افتاديم .
ابراهيم بيگ با يحيى مرادف مىراند . من هم با رفيق او در پيش ايشان مرادف مىرانديم . بين صحبت به رفيقش گفتم : « در اين جور مملكت چگونه زندگى مىكنيد ؟ »
گفت : « عمو جان ! همه صاحب ملك و اهل و عيال هستيم ، نمىتوانيم ترك عيال گفته هجرت نماييم . هر قسم كه ممكن است بايد سوخت و ساخت ؛ حب وطن است چه توان كرد ؟ »
گفتم : « شيخ سعدى چندين قرن پيش سروده :
سعديا حب وطن گرچه حديثى است صحيح [ شريف ] * نتوان مرد به سختى كه من آنجا زادم »
به پشت سر خود ملتفت شده ديدم ابراهيم بيگ مكالمهء ما را مىشنود . فورا لب فرو بسته دم در كشيدم . باز آثار تغير از ناصيهاش نمايان و هويدا بود . ميرزا عباس گفت :
« واقعا الله وليعهده عمر ويرسون . شما را به خدا آمين بگوييد . » همه آمين گفتيم . باز بىاختيار گفت : « اگر اندك دير رسيده بود بيچاره زنده در گور مىشد . »
حاجى تبريزى گفت : « حقيقتا معصوم و بىگناه بود ، خلاصى اين مرد مظلوم محكم آيهء كريمهء
« مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً »
است . گويا حضرت و الا يك نفر را زنده نفرمود ، تمامى مخلوق و ابناى بشر را زندگى بخشوده . اين احسان عام و نيكنامى تام تا قيام قيامت باقى خواهد ماند . »
گفتم : « عمو ! از حسن نيت ، و پاكى طينت و ستودگى سيرت ، و نيك فطرتى حضرت وليعهد خيلى مىگويند . اميدوارى ابراهيم بيگ هم به پادشاهى حضرت و الا بسيار است .
مىگفت ان شاء الله تعالى بعد از جلوس وليعهد به تخت سلطنت موروثى ، عموم اختلالات ايام به نظام و ريشهء ظلم و طغيان از بيخ و بن قلع و قمع گشته ، ايران خزان ، مانند بهار گلستان خواهد شد . زيرا كه از هرجومرج حاليه و ظلم عمال و حكام وقوف كامل به هم رسانيده ، همه را به احسن وجه اصلاح خواهد نمود . »
حاجى محسن آقا گفت : « چنانچه ابراهيم بيگ نوشته ، اگر وزير با تدبير و صاحب جزم و عزم كه مؤيد خيالات شاه شود - [ اگر ] بگذارند همسايگان ! - در ايران تسلط و تفوق يابد ، البته ايران ترقى خواهد نمود . ولى اين سياحتنامه مرا دو روز است خيلى مضطرب ساخته ، ايران را تا اين درجه پريشان نمىدانستم . هرگاه غير از ابراهيم بيگ نوشته بود باور نمىكردم ، ولى چون ابراهيم بيگ خود مدعى آن سخنان بود و اكنون با آن همه