تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
الحاصل ، بعد از سه ماه دايى من از تبريز نوشته بود كه مرا از بىراهه به تبريز در خانهء جعفر دايى دلال كه قرابت داريم بفرستند . به نوشته عمل شد . جعفر دايى مرا به خانهء مجتهد برده سه روز آن‌جا ماندم . بعد مجتهد آقا فرمود : « يحيى را ببريد سر طويلهء ساعد الملك ! » خودش به معزى اليه سپارشنامه خواهد نوشت . پنهان پنهان مرا به سر طويلهء ساعد الملك رسانيدند . حضرت وليعهد و سردار و ساعد الملك در چمن بودند ؛ اردو هم آنجا بود . بعد از سه روز چند نفر توپچى آمده دست‌هايم را از عقب بسته ، زنجير به گردنم نهاده بردند به اردو . چون حضور ساعد الملك رسيدم ، سلطان را احضار نموده گفت : « اين قاتل پسرت ! چنانچه تشفى دلت مىشود ، با او رفتار كن ! » با اين حكم محكم و خودمختارى ، سلطان دستم را گرفته ، از اردو بيرون برد ، و يك امپريال به يك نفر توپچى داده گفت : « هيزم بياور ! » بعد از چند ساعتى سه حمال هيزم آورده در يك جا ريخته آتش زدند . همين كه هيزم‌ها آتش گرفت و شعله‌اش بلند شد ، سلطان رو به من كرد و گفت : « پدر سوختهء مادر به خطا ! اكنون تو را چنان بسوزانم كه لذت آدم سوزاندن را ببرى . » از آن‌جايى كه هر كه دست از جان بشويد ، هرچه در دل دارد بگويد ، گفتم : « پدر سوختهء مادر به خطا ، زن فلان خواهر فلان تويى ! اگر من به پسر تو بد كرده‌ام سزا و جزاى خود را خواهم ديد ، و گرنه شهيد شده در روز قيامت عوض اين آتش تو را در نار جهنم به آتش خواهم افكند كه تو هم لذت آتش جهنم را ببرى . » در اين بين يك نفر توپچى سيلى به صورتم زده ، چون دست بسته بودم تف به رويش انداختم . در آن حال يك نفر فراش آمده گفت : « سردار مىفرمايد چون سوزاندن آدم منافى با شرع و عرف است ، البته سوزاندنش را موقوف كرده به عنوان ديگر بكشند . » سلطان را اوقات تلخى زياد رخ نمود ، گفت : « من بايد چنان قاتل پسر خود را بكشم كه تشفى خاطرم شود . » حكم داد زمين را حفر نموده تا زنده سر پايم نگه داشته خاك بريزند . ريسمانى به قد من گرفته گودى زمين را مساحت كردند . يك بار از دور جمعيتى نمايان شده ، سوارى به تاخت آمده و گفت : « حضرت و الا مقصر را مىخواهند . » از اتفاقات حضرت و الا از شكار تشريف مىآوردند ، از دور ما را ديده سؤال مىفرمايد . چگونگى را به عرض مباركش مىرسانند . خود به خرگاه ولايت عهد رفته ، از سوارها يكى را براى احضار من مىفرستد ، مرا دم چادر برده