تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
گفتند : « برو گريه و زارى كرده التماس كن ! » گفتم : « بالاى سياهى رنگى نيست ، با بىگناهى ابدا التماس نخواهم كرد . » رفته و عرض كردند مقصر حاضر است . به حضور طلبيد . بردندم ، بدون اين‌كه تعظيم كنم و سر فرود آرم ايستادم . به محض اين‌كه نظر به رويم كردند ، فرمود « زنجير از گردنش برداريد و مطلق العنانش كنيد ، كسى متعرض او نشود . » زنجير برداشته ، از ميان اردو چنان مسرت و فرح حاصل شد كه ما فوق آن متصور نيست . اهل اردو يكى سردارى ، ديگرى كلاه ، سومى كفش ، چهارمى قبايم بخشيد . خواستند بين خود پول جمع كنند راضى نشده گفتم : « محتاج نيستم ، الله ولىعهده عمر ويرسون . شما اسبى كرايه كنيد مرا تبريز ببرد ، خانهء حاجى جعفر دايى . وجه كرايه‌اش را مىدهم . » پيش خدمت‌باشى به نوكرش گفت اسبى براى من حاضر كند و خودش هم سوار شده مرا ببرد به حاجى جعفر دايى تسليم نموده برگردد . اين است ماجرا و سبب ادعيهء من به حضرت وليعهد . اكنون از شما انصاف مىطلبم ، اگر در هر نفس دو دفعه دعا و ثناى وليعهد را بنمايم از شكر نعمت او بيرون توانم آمد يا نه ؟ زيرا زندگانى من از اوست . صاحب عيال و اولادم ، تحصيل رزقى كه از جهت آن‌ها مىكنم از لطف اوست كه مرا زندگانى بخشيده ؛ در حقيقت من زنده كردهء وليعهدم . الله وليعهده عمر ويرسون . تا زنده هستم در وقت خواب و بيدارى ، خوردن و آشاميدن ، نشستن و برخاستن ، اين ذكر ورد زبان من است . اكنون تصديق كنيد ، عملى به صواب مىنمايم ، يا نه ؟ الله وليعهده عمر ويرسون . » بىاختيار مرا رقت دست داده شروع كردم به هاىهاى گريستن . يحيى گفت : « بابا جان چرا گريه مىكنى ؟ سپاس خداى را كه نكشتندم و مرا نسوزاندند و زنده به گورم نكردند . » گفتم : « به حال اين ملت فلك‌زده بىصاحب مىگريم ، كه قيمت اين بيچارگان به چه ارزانى است ، به دست كه‌ها سپرده شده . » مكارى پرسيد : « اين كدام وليعهد است ؟ » گفت : « حالا بزرگ شده در تبريز است ، و مظفر الدين ميرزا اسم دارد . همه بگوييد : الله وليعهده عمر ويرسون ! »