مير غضبى هم داشت - توأم مىخورديم ، از اين رو ظاهرا با من محبت پيدا كرده بود . گفتم : « امشب هم به زندانبان طعام بفرستيد . » در اين اثنا زندانبان خود داخل خانه شد و آهسته به گوشم گفت : « اميرزاده براى تو خلعت فرستاده ، بيرون آى و استقبال كن ! » من از جاى جسته خواستم بيرون روم ، زنها هجوم آورده مرا كشيدند به اندرون . بعد معلوم شد گفتوگوى خلعت دروغ و حيله بوده ، بعد از قتل عبد الاحد ، ابراهيم سلطان تبريز رفته ، به ساعد الملك عارض مىشود ، آن هم حالات را به عزيز خان سردار مىگويد ، عزيز خان حكم مىكند دو نفر آردالى بروند مراغه ، او را دست بسته بياورند .
ضياء الدوله از اين فقره اطلاع حاصل نموده ، يك نفر چاپار مخصوص به مراغه مىفرستد ، به پسر خود مؤكدا حكم مىكند ، كه يحيى را دو شقه كرده ، دم دروازهء تبريز بياويزند . سردار سگ كيست كه از محل حكومت من بتواند آدم ببرد ؟ مرا ننگ است اين حكومت بل زندگى .
اين رقم نيم ساعت بعد از استخلاص من به مراغه مىرسد . اميرزاده مرا از على محمد بيگ فراشباشى مىخواهد . زندانبان مىگويد : « يحيى به من اعتماد دارد ، مىروم با حيله او را گرفته مىآورم . » با چند نفر فراش آمده ، آنها را دم دربند مىگذارد و خود به خانه مىآيد . خويشاوندان من اين فقره را كه معلوم كردند ، مرا از پشتبام به پشتبام بردند بيرون شهر كه به طهران نزد پدرم بفرستند . محمد آقاى قاپوچىباشى هم از اقرباى ماست . چون در زندان ، از جهت ناراحتى و اذيت ، بيمارى عارض من شده قوهء رفتن به طهرانم نبود ، شب ديگر مراجعت به شهرم داده بردند به خانهء شيخ الاسلام كه به اصطلاح بست است . با وجود اين ، مرا در سردابه پنهان داشتند . دايى من رفت تبريز . روز چهارم محصلان غلاظ و شداد سردار كه گويا اولاد نمرود و شداد بوده وارد شدند . از اقوام من شصت و پنج نفر متوارى گرديدند . محصلان كه يكى نايب حميد كور بود ، قراول به باغ خالو و خاله گذاشته و پيش حجرهء خالويم چاتمه زده ، خانهء ما و دايى و خاله را خالى كرده اهل و عيال سه خانه را در يك خانه كه جز بوريا چيز ديگرى نداشت جمع كردند و محصلين در خانهء ما نشستند و به هر جانب پى جستوجوى من و اقوامم برآمده كه اگر مرا پيدا نكنند شايد بتوانند از اقوامم بعضى را به دست آورده مداخله نمايند .
هر روز محصلين ، خرج از كدخدا و فراشباشى حتى از خود اميرزاده مىگرفتند .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 362
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٦٢