لكن پدرش بىخبر از وضع الواطى پسر . خواهر عبد الاحد زن ابراهيم خليل سلطان بود . اين هم به جهت برادر زنى سلطان قولچوماقى مىكرد . سلطان مزبور از زن سابق پسرى « فرج الله » نام شانزده ساله آفتاب طلعت و نيكو صورت ، مشهور زمان ، يوسف دوران داشت . روزى با سه نفر به باغچهء ابراهيم خليل سلطان توپخانه رفتيم . فرج الله به شرب خمر معتاد بود . شيشهء شرابى در بغل داشت ، خورد تا تمام شد ، سپس با التماس و زور ، من و عبد الاحد را فرستاد به قريهء « مهرآباد » - كه در نزديكى باغ ايشان بود و اهالى آن دهكده جميعا عيسوى مذهباند - از آنجا شراب تحصيل كرده براى او بياوريم . طوعا و كرها رفته ، بىنيل مرام برگشته ، ديديم فرج الله از سر تا پا سوخته نيم بريان شده است ؛ اندك رمقى از او باقى بود . سبب اين واقعه اين بود كه چون ماه صفر بود قباى سياه پوشيده و بعد از رفتن ، مشغول ساختن كباب شده ، دامن قبايش آتش گرفته ، چون در حال مستى بود مقتدر بر خاموش كردن نگرديده خودش را كباب كرد . اين حالت را كه مشاهده كرديم ، افسوسكنان و بر سر زنان باغبان را صدا زديم .
گليمى آورده ، فرج الله را در گليم گذاشته آورديم به شهر . داروغه و كدخدا و غيره جمع شده ، از فرج الله احوال پرسيدند . جواب داد : مرا حضرت عباس زد . پدرش اصرار كرد ، همان جواب را شنيد ، بعد از چند ساعت فرج الله درگذشت . سه روز تعزيه گرفتند ، بعد از سه روز سلطان به توپچىها امر داد كه مرا و برادر زنش عبد الاحد را گرفتند . حكومت با « ضياء الدوله » ، محمد رحيم ميرزا ، بود . شاهزاده خود در تبريز و پسرش اميرزاده « داراب ميرزا » حكومت مىكرد . ما را بردند در دار الحكومه . شبى را در حبس نگاه داشته ، فردا ابراهيم خليل آمده ، ما را به حضور خواستند . رفته تعظيم نموده ايستاديم . سلطان دست عبد الاحد را گرفته ، به حضور كشيده گفت : « اين خونى من است » . و مرا هم نشان داده گفت : « اين هم خرج مطبخ نواب و الا اميرزاده . »
فى الفور حكم شد عبد الاحد را بدون سؤال و جواب سر بريدند و دل يك شهر را سوزانيدند ، مرا ده روز در غل و كند نگاه داشتند ، چون خودم بىچيز بودم و وجه معتدبه كه سبب استخلاص تواند گرديد نداشتم ، دايى بنده صد تومان به اميرزاده و ده تومان به فراشباشى داده مرا از حبس نجات داده و برد به خانه . نزديك به غروب تمام خويش و اقربا ، زن و مرد در صحن خانه نزد من جمع بودند . چون در حبس هر شب مرا از خانه طعام مىآوردند ، با زندانبان - كه عهده و منصب
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٦١