تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
وليعهد عمر و يرسون » اين سخن بىموقع چه معنى دارد ؟ قدرى راه رفته خسته شده خواستيم سوار شويم ، بعد از سوارى باز گفت : « الله وليعهد عمر و يرسون . » ابراهيم بيگ گفت : « عمو جان ! اسم شريف شما چيست ؟ » گفت : « يحيى . » ابراهيم بيگ گفت : « اسم من ابراهيم است ، حق رفاقت داريم ، بايد نام و نشان همديگر را بدانيم ، اين هم عموى من ميرزا يوسف است . » گفت : « خيلى خوب . » بيگ گفت : « عمو جان ! از شما چيزى خواهم پرسيد . » گفت : « بپرس ! » بيگ پرسش كرد : « در هنگام آشاميدن آب و خوردن نان و سوار شدن شما گفتى « الله وليعهد عمر و يرسون . » اين سخن مكرر بىموقع چه معنى دارد ؟ » آقا يحيى گفت : « البته اين را نپرسيد كه نخواهم گفت ، من وظيفهء خود را بهتر مىدانم . » بسيار التماس كرديم ، كه ما هم از محبين حضرت وليعهد و دعاگوى آن وجود شريف‌ايم ، اگر سر مخفى باشد از ما مترس كه در دل نگاه داريم و به كسى افشا ننماييم ، و آنگهى يكسره از اين ولات به خارجه خواهيم رفت . يحيى گفت : « مخفى چيزى نيست ، چون روزى صد بار اين ذكر را مىكنم ، اگر بنا شود به هر كس علت را بگويم ، تمامى وقت من كفايت نخواهد نمود ؛ به علاوه اين مسئله طولانى و رفاقت ما و شما بيش از يك ساعت باقى نمانده . » در اين اثنا رسيديم به كنار فاليزى كه [ فاليزبان ] به چيدن خربزه و هندوانه مشغول بود . ابراهيم بيگ گفت : « آقا برويم در كلبهء اين بستان بنشينيم و قدرى استراحت نماييم و ميوه بخوريم ؛ شما هم داستان خود را بگوييد ! » يحيى گفت : « من هم به كشيدن غليان ميل دارم . بسم الله ! » رفته نشستيم . بىآن‌كه به صاحب فاليز چيزى بگوييم ، چند عدد خربزه و هندوانه چيده آورد و در مقابل ما گذاشته گفت : « بسم الله ! » آقا يحيى چنين آغاز به داستان خود نمود : « تقريبا سى و پنج يا چهل سال قبل كه سن من قريب به سى سال بود ، يك نفر دوست « عبد الاحد » نام داشتم ، كه تقريبا بيست و چهار سال عمر داشت ؛ آن جوان ، رويى خوش و مويى عنبرين داشت ؛ كم‌كم به قمه و قداره بستن ميل نمود ،