تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
دهان ديگرى خون‌آلود گشته يك نفر پوليس و ضبطيه نيست كه بگويد چه هنگامه است ؟ احيانا اگر يكى پيشدستى كرده پيش داروغه بشتابد ، آن ديگرى را بدون سؤال و جواب ، اعم از اين‌كه مظلوم باشد يا ظالم ، گرفته به قدر مقدور پول اخذ كرده رها مىكند ، ابدا نمىپرسد كه تقصير داشته و يا بىقصور بوده است . اگر پول نداشته باشد ، به چوب و فلك بسته آن‌قدر مىزنندش كه قدرت بيرون آمدن از خانه نداشته و تا دو ماه در بستر بخوابد . عيالش از گرسنگى و بىطاقتى ، عاجز و نالان ، بايد دست سؤال به هر كس و ناكس دراز كند ؛ يا اين‌كه گوش و دماغش بريده و در بازار بگردانند و از براى خود پول و از براى آن فقير بيچاره ننگ بار آرند . معلوم است براى صحت بدنيه و ماليهء اين فقير چه‌قدر صدمه است . اين‌ها را ابدا ملاحظه نمىكنند . در سياحتنامه نمىدانم به چه خيال ننوشته سرگذشتى را كه يك نفر حكايت كرد كه بنده تحمل نياورده هاىهاى گريستم . » پرسيدند : « آن حكايت چه بود ؟ » گفتم : « طولانى است . بعد از شام شمه‌اى عرض خواهد نمود . » قدرى مزاح و صحبت‌هاى متفرقه كرده شام صرف شد ، حاجى . . . تبريزى گفت : « بگو ميرزا يوسف ! باز از تبريز چه‌ها خواهى گفت ؟ گفتم : « اين فقره به تبريز شما راجع نيست ، اين حكايت مال مراغه است . » خندان خندان گفت : « البته ياقيماق يا با سدوق [ باسلق ] است . گفتم : « خير ! مراغه‌اى قيمتش از باسدوق مراغه كمتر است ! چنانچه از مراغه به سوى بناب مال كرايه كرده مىرفتيم ، در بيرون شهر دو نفر اولاغ سوار هم مىرفتند . قدرى راه رفته يكى از ايشان پرسيد : « همشهرىها كجا مىرويد ؟ » يكى جواب داد : « به دهخوارقان . » بيگ هم گفت : « ما به بناب مىرويم ، خوب شد كه با همديگر همراه باشيم . ما جايى را بلد نيستيم ، شما بعض چيزها را نشان ما بدهيد . » قدرى راه رفته چون به لب جوى آب زلال جارى رسيديم ، همه پايين آمده دست و رويى صفا داديم . بعد رفيق تازه دو دستى آب برداشته سه دفعه نوشيده گفت : « سلام الله على الحسين و لعنت الله على قاتل الحسين ، الله وليعهده عمر ويرسون . » - يعنى خدا به وليعهد عمر بدهد . باز قدرى كه راه رفتيم ، رفيق راهمان سفرهء خود را درآورده ، نان و پنير و گوشت شب مانده خورده و سپس گفت : « الحمد لله الله رب العالمين ، الله وليعهد عمر و يرسون . » ابراهيم بيگ به روى من نگاه كرد ، اشاره نمود كه اين مرد ديوانه يا لايشعر است . « الله