تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
ملاحظه نما ، كه هنگام حكومت گرفتن با تومانى ده شاهى تنزيل از صراف قرض كرده حاكم مىشويد به رشوت و تعارف ، و حين معزولى حق قصاب و بقال و علاف را نمىتوانيد بدهيد ؛ اسب و يراق و ساير تجملات حكومتى كه تماما از خون جگر ضعفا و فقراست و با ظلم به دست آورده بوديد ، فروخته و مظلمهء هزاران مظلوم را در گردن نهاده شبانه فرار بر قرار اختيار مىكنيد ؛ حالت رعيت بيچارهء خود را با حال رعيت بختيار اين دولت قوى شوكت مقايسه نماييد ! رعيت بيچاره به محض ديدار شما لرزه بر اندامش مىافتد ، كه گويا حيوان درنده را ديده ؛ لكن اين رعيت برخوردار ، روى صاحب اختيار خود را مىبيند مسرور و مشعوف گشته بىاختيار زنده باد مىسرايد . « ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ! » همهء اين‌ها نتيجهء قانون و عدالت است كه نيكبختى حكومت و رعيت را فراهم مىآورد ، ورنه مخلوق خدا همه از يك جنس و از يك نوع‌اند ، در آفرينش هيچ فرقى ندارند ؛ فرقى كه هست ، در اخلاق و مدنيت و قانون و مساوات دولتى و بىقانونى و وحشيگرى و ظلم و بىانصافى دولتيان است . » ميرزا عباس گفت : « يوسف ! ديشب سياحتنامه را برداشتم مطالعه كنم . مشغول خواندن شده ناگاه ديدم آفتاب درآمد ، نمازم هم قضا شد . حقيقتا اين مصايب پىدرپى كه به ابراهيم بيگ وارد آمده خيلى قوت قلب داشته كه نيمه جان خود را هم به اين‌جا رسانده است . سبحان الله ! اگر چه ميرزا احمد گفته بود ، ابراهيم بيگ با آن غيرت و تعصب وضع ايران را نپسنديده غصهء مرگ شده برنمىگردد ، من باور نداشتم . » گفتم : « به جان تو ، باز به جان تو ! من بسيار وضع‌هاى ناگوار ديده از او پنهان داشتم و به اين و آن التماس مىكردم كه به او خبر ندهند و حركت از راهى را كه مىدانستم منافى طبيعت اوست منع مىكردم و از راه ديگر او را مىبردم . در هر قدمى آهى سرد از ته دل مىكشيد . يك بار مىديدم در كوچه مردار انداخته ، تعفن او عالم را فراگرفته سگان دور مردار حلقه زده هم او را مىدرند و هم خودشان را ؛ به قدر نيم ساعت ايستاده گويا منتظر فراش بلديه و پوليس بود كه صدا كند و بگويد : اين چه اوضاع است ؟ ادارهء بلديه و پوليس كو ؟ نظافت كجاست ؟ در آن حال بيگ گفت : « سبحان الله ! مگر اين مملكت صحيه ندارد ؟ آخر نه اين وضع مضر به صحت است ؟ » گفتم : « نور ديده ! ايستادن در اين‌جا ثمر نمىدهد . صحيه نيست كه نيست . بيا برويم ! » در شهرى كه چهل هزار جمعيت دارد دو نفر حكيم و دكتر نيست و جراح مكتب ديده مفقود است ؛ جراح معتبرشان آن است كه پدرش دلاك بوده چنين آدم خود به خود جراح مىشود و يا اين‌كه دلاك به مرضاى غربا اماله مىكند ؛ و گاهى ديده شده كه دو نفر با همديگر منازعه به سر هيچ كرده ، يكى زده