فرمود : « كاش كه همه تصدق سر ابراهيم بيگ شدى . ميرزا يوسف ! امروز جگرم كباب شد كه سر او را تراشيدند . نگاه حسرتانهء محبوبه بر روى او و اشكريزى آن مرا هلاك مىكند . نمىدانم عاقبت اين كار به كجا منجر خواهد شد ؟ »
قدرى تسليت و دلدارى داده ، حركت نموده وارد خانه شده ، در اتاق كوچك نماز مغرب و شام را خوانده رفتم به مجلس ؛ حاجى محسن آقا ، حاجى . . . تبريزى ، ميرزا خليل اصفهانى ، و داماد حاج محسن آقا ، و چند ديگر حاضر بودند . بعد از تحيت و سلام ، حاجى . . . تبريزى با مزاح گفت : « هان ميرزا يوسف ! غيبت تبريزىها را مىكنى ؟ همهء اينها را به ابراهيم بيگ خبر خواهم داد . »
حاجى محسن آقا گفت : « خبر ندارى كه ابراهيم بيگ خود چهها نوشته با اخوى شما در مهمانى چه صحبتها كرده در خانهء شما چه گفته ! فى الواقع آقا يوسف هرچه نوشته صحيح نوشته است . »
گفتم : « اكثر مطالب را به ملاحظات عديده صرفنظر كرده ننوشته است . »
حاجى محسن آقا گفت : « نوشته در قزوين به شاهزاده خانم وارونه سر فرود آوردى و فراشان تو را چوبكارى كردند . درست است ؟ »
گفتم : « بله ، حقيقت دارد . »
حاجى . . . تبريزى پرسيد : « چگونه وارونه سر فرود آوردى و چه شاهزاده خانم ؟ »
حاجى محسن آقا گفت : « ميرزا عباس ، مرگ من رو به رويش بخوان ! »
گفتم : « من كه منكر نيستم ، در اسلامبول خودم خواندم ، بىكم و زياد نوشته ؛ [ به ] هر جا [ نه ] بدتر شاهزاده خانم ! من چه كار كنم ؟ در شاهرود تعليم كردند ، بايد در پيش روى اينها ركوع نمايى ، در قزوين همه روى به ديوار كردند ، چنان تصور نمودم در اينجا هم بايد خم شد . احتراما خم شده ، يك بار ديديم چوب است كه بر سر و كلهام مىزنند . در آن روز ، براى ابراهيم بيگ چه حالى دست داد تصور نمىشود . رنگ و رويش از غيظ مانند زغال سياه گشته بود . چهقدر وحشىگرى و باربارى و چهقدر دور از طريق انسانيت ؟ من پنجاه سال طول مدت غربت همهء اينها را فراموش كرده بودم ، حالا خيال مىكنم كه بيچاره اجداد ما از دست چنگيزيان چه مصيبتها كشيده و چه بلاها ديدهاند ! شما را به خدا انصاف دهيد ! ديروز از چارسو مىگذشتم ، ناگاه افندينا عباس پاشا خديو ، سواره گذر كرد . من ايستاده با كمال لطف و مهربانى سلام كردم . فى الفور حاكم شاهرود به خيالم خطور نمود كه اى كور شدهء روى آدمى نديده و لذت انسانيت نچشيده . بيا تماشا كن جلال و عزت و دولت اين مرد نجيب محترم را و اقتدار و مكنت خود را هم
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 357
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٥٧