مرا جرايد بنويسند فخر من است نه ذم من ؛ زيرا مىنويسند فلان كنيز زر خريد تاب جدايى مولا و ولىنعمت و سبب عزت و حرمت خود را نياورده خويشتن را كشت ، جاريهء باوفا و صادقهاى بود .
بر عصمت من خدا گواه است * معصوم دلم ز لوث پاك است
توقع دارم از اين به بعد نصيحتم نفرمايى و مرا معذور دارى و به حال خود گذارى !
من اگر نيكم اگر بد ، تو برو خود را باش * كه گناه دگرى بر تو نخواهند نوشت
اگر از دوستى من غبار ننگى به دامن شما مىنشيند ، كنارهجويى نموده ره خود گيريد و طريق مجانبت اختيار كرده ترك دوستى نموده دورى گزينيد ، و گرنه اين مقوله نصايح و سخنان را يك سو نهيد . من گوش استماع ندارم لحن تقول .
اى كه منعم مىكنى از ديدن آن گل عذار * حالت دل را نمىدانى مرا معذور دار !
اكنون اختيار دست شماست ، در رفتن و ماندن مختاريد . بيگ تنهاست ، بايد در پرستارى او حاضر باشم . »
بدين حال برخاسته با قهر و غصه تمام مهمانان عزيز را گذاشته بيرون آمده ، در حالى كه لرزه بر اندامش افتاده بود . بعد از لمحهاى ، دختران هم كه ميزبان را غايب ديده رفتند .
من رفته از آشپز پرسيدم : « براى شام ابراهيم بيگ چه مهيا كردهاى ؟ »
جواب داد « فرنى حاضر و گوشت كوبيده هم مخصوص آقا دارم . »
چون شام شد به حاجيه خانم گفتم : « روز كه ميسر نمىشود . مرخص فرماييد ، دو سه نفر را بازديد لازم است بروم . »
اذنم داده ، يك ساعت چهار جاى لازم رفته مراجعت نموده در منزل خود نماز گذارده خوابيدم . صبح حاجيه خانم فرمود : « امروز با ناظر حساب مصارف اين ماه را صاف كنيد ! حواس من جمع نيست . »
به هر صورت ، تا شام مشغول اين امر بودم . نزديك مغرب گفتم : « ميرزا عباس امشب را از بنده وعده گرفته . اذن مىدهيد ؟ »
حاجيه خانم گفت : « خانهء او دور است . بگو به كالسكه اسب ببندند ، سوار شده برو ! » عرض كردم : « با راه ترامواى برقى در ده دقيقه مىرسم . چه لازم است كه اسب را زحمت دهم ؛ علاوه ، پاى اسب هم آماس كرده است . »
پرسيد : « چرا ؟ »
گفتم : « نمىدانم ، كالسكهچى مىگويد از آن روز كه شما آمدهايد چنين شد . »