هنگامى كه اينها رفتند ، ديدم حاجى مسعود از پى ايشان مىشتابد . آواز كردم برگشت ، پرسيدم « بدين تعجيل كجا مىروى ؟ » گفت : « دستمال كوچكى محبوبه خانم ظاهرا چند غروش بسته ، به عرب حق القلم مىدهد . او را مىخواستم برسانم . » دستمال را گرفته گفتم : « حق او را ميرزا عباس داده ، به خانم كوچك بگو دادم . هر وقت محبوبه بخواهد به كسى بدهد يا به حاجيه خانم و يا به من بگو . از آن بعد به فرموده عمل كن » دستمال را باز كرده ديدم مرحوم حاجى به محبوبه يك حلقه انگشتر الماس داده بود ، با قدرى پول است . حاجيه خانم امان ! اين دختر را تنها نگذاريد ، و به جز دو سه نفر دختران همسايه آدم بيگانه پيش او راه ندهند ! »
حكيم صالح قهوه خورد و رفت ، عصر بود ديدم جمعى از خانمها آمدند .
از حاجى مسعود پرسيدم : « مهمانان كيستند ؟ »
گفت : « از همسايگان . »
گفتم : « البته زنان اجنبى را پيش محبوبه راه مده ! »
رفتم منزل ابراهيم بيگ ، ديدم حاجيه خانم و محبوبه و سكينه هر سه آنجا هستند .
پرسيدم : « زنها كه بودند و كجا رفتند ؟ »
سكينه گفت : « رفتند منزل محبوبه ، از آشنايان اويند . »
گفتم : « چرا تنهايش گذاشتهايد ؟ »
سكينه گفت : « دوستان اويند ، به من چه ؟ آن هم نمىرود . »
گفتم : « خانم كوچك ، ايشان به ديدن شما آمدهاند ، تنها بگذاريد عيب است . »
حاجيه خانم فرمود : « دختره گفتم پاشو برو ! »
با اكراه تمام از جاى برخاست و رفت . من هم پشت سرش رفتم پس در ، ديدم يك رفيقه است ، و ديگرى هم از همسايگان نشسته صحبت مىدارند .
رفيقه گفت : « محبوبه ! اين چه عالم است ؟ چرا چنين ضعيف و رنجور شدهاى رنگ و رويت پريده ؟ همشيره جان ! ديوانه كه نيستى خود را بدين حالت انداختهاى ، آن گل رخسار مشهور جهانت پژمرده و پريشان گشته . مگر به آينه نگاه نمىكنى ؟ چرا بر خود رحم نمىنمايى ؟ زنان عرب در خانههاى خود به جز عيبجويى تو سخنى ندارند . آنقدر نمىگذرد كه داستان تو ثانى اثنين داستان ليلى و مجنون و وامق و عذرا خواهد شد و تصنيفات ساخته در مجلس سماع در تار و طمبور ، دايره و دف خواهند زد . ياوهگويان مصر را مىدانى كه اجتناب از چيزى ندارند ، شايستهء شأن و ادب شما نيست به زبان مردم افتادن . سزا نباشد خود و اقران خود را از دايرهء عفت و طهارت بيرون كردن كه
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 354
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٥٤