بالجمله دلاك آمد . محبوبه به محض ديدن دلاك متوحش گشته از جاى برجست .
گفت : « امان ! دلاك چرا آمده ؟ »
گفتيم : « براى تراشيدن سر بيك »
بناى گريه را گذاشت كه نتراشيد .
حكيم گفت : « كوچك خانم ساكت باشيد ! براى خير و بهبودى است ، زيان ندارد .
شما تشريف ببريد منزل خودتان . »
برخاسته ساكتش كرده بردم به منزلش . سكينه و مادرش ايستاده نظر مىكنند . حاجى مسعود آمد نشاندم پيش رو ، بيمار را دو دستى گرفت ، دلاك مشغول شد ، بيچاره مريض مظلومانه نگاه مىكند . محبوبه آمد پشت در نگاه كرده گفت : « اقلا با ماكينه [ ماشين ] موى سرش بزنيد ، بيمار را زحمت ندهيد ! »
حكيم گفت : « ميرزا يوسف او را ببريد منزلش ، مگذار نگاه كند . »
آمده گفتم : « خانم كوچك ، الله الحمد شما عالمه هستيد ، در علاج مريض با طبيب سؤال و جواب نشايد . چرا اينقدر تلاش داريد ؟ بگذار هرچه حكيم مىداند به عمل آرد ، بيا برويم ! »
بارى ، سر بيمار تراشيده دلاك لنگ را آورد در حياط بريزد . محبوبه به تعجيل برخاسته رفت پيش دلاك ، دستمالى آورده آهسته گفت : « موىها را بريز به دستمال و گذاشته برو ! »
صالح افندى نسخهء شربتى نوشته برخاست برود ، ديدم محبوبه نزديك حكيم شد .
خيال كردم باب تشكر يا خداحافظى آمده است .
از آن بعد حكيم رفت ، نزديك غروب دوباره برگشت ، به خيالم كه دارويى به خاطرش آمده ، بعد از اداى تحيت و سلام گفت : « حاجيه خانم به قابينه تشريف بياورد . »
خبر داديم آمد .
حكيم گفت : « حاجيه خانم هنگام رفتن من ، محبوبه خانم آمد نزديك ، خيال كردم به جهت مشايعت است . از زير چادر خود قوطى بيرون آورده گفت : اين هديه را به صبيهء خودتان برسانيد . من به اعتقاد اين كه شايد شيرينى است ابراهيم بيگ از تبريز آورده گرفته بردم خانه . وقتى كه قوطى را باز كردم ، معلوم شد كه اشتباه كردهام . فى الفور برگشتم كه شما را اخبار نمايم . محبوبه خانم با آن همه هوش و ذكاء عقل خود را باخته .
اگر رمالان عرب و حيلهوران قبطيه از حال او آگاه گردند ، زنان دلالهء عجوزه [ اى ] هستند كه مرغ را از هوا ، و ماهى را از دريا به دام آورده مىفرستند كه اين مريض را دعا لازم
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٥٢