تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
باسمه‌خانه داده چاپ نمايد . به جهت ناخوشى در اسلامبول ممكن نشد ، ان شاء الله در اين‌جا طبع خواهد نمود . » ميرزا عباس گفت : « كو سياحتنامه ابراهيم بيگ ؟ » گفتم : « نشان نمىدهم شايد بيگ بدش آيد . » گفت : « اين چه خيال است كه مىفرمايى ؟ او از من چه چيز مخفى مىدارد كه از ديدن من سياحتنامه او را بدش آيد ؟ » گفتم : « مىدهم ، مشروط بر اين‌كه به كسى ديگر نشان ندهى . » گفت : « چشم ! لكن از آن‌جايى كه حاجى محسن آقا به مرتبهء « السلمان منا » است ، غير از او به كسى خارج نشان نمىدهم ، خاطر جمع باش ! » گفتم : « حاجى مسعود ! در جامه‌دان من دفتر اوراقى است بياور . » رفت و آورد . مجدد سپردم : « ملتفت باش نمره‌ها زير و زبر نشده باشد . » گفت : « خير آسوده باشيد . » قدرى صحبت متفرقه كرده ، برخاستند بروند ، ميرزا عباس گفت : « پس فردا شب حاجى محسن آقا و حاجى . . . آقا در بنده منزل تشريف دارند ، شما هم تشريف بياوريد ، قدرى صحبت كنيم . » قبول كردم ، ايشان رفتند . بعد از مشايعت‌شان برگشته ، آهسته نگاه كرده ديدم حاجيه خانم را خواب غلبه كرده ، نشسته خوابيده است و ظاهرا ابراهيم بيگ هم خوابيده ، ليكن محبوبه نشسته به ابراهيم بيگ نگهبانى مىكند ، من هم برگشته خوابيدم . صبح بيدار شده ، دوگانهء معبود يگانه را به جاى آورده ، بعد از خواندن تعقيبات رفته ، ديدم حاجيه خانم در منزل سكينه مشغول نماز است . برگشتم منزل ابراهيم بيگ ، محبوبه را پهلوى بالش بيمار ديدم نشسته . احوال پرسيدم . گفت : « از اول شب خوابيده . » گفتم : « شما چه طور ؟ » گفت : « مرا خواب نمىبرد . » گفتم : « خارق عادت است كه شب كسى نخوابد . » گفت : « چه كنم ؟ خواب كه در دست من نيست . » پرسيدم : « چيزى خورد ؟ » گفت : « شير دادم ، شكر خدا بسيار خورد . »