باسمهخانه داده چاپ نمايد . به جهت ناخوشى در اسلامبول ممكن نشد ، ان شاء الله در اينجا طبع خواهد نمود . »
ميرزا عباس گفت : « كو سياحتنامه ابراهيم بيگ ؟ »
گفتم : « نشان نمىدهم شايد بيگ بدش آيد . »
گفت : « اين چه خيال است كه مىفرمايى ؟ او از من چه چيز مخفى مىدارد كه از ديدن من سياحتنامه او را بدش آيد ؟ »
گفتم : « مىدهم ، مشروط بر اينكه به كسى ديگر نشان ندهى . »
گفت : « چشم ! لكن از آنجايى كه حاجى محسن آقا به مرتبهء « السلمان منا » است ، غير از او به كسى خارج نشان نمىدهم ، خاطر جمع باش ! »
گفتم : « حاجى مسعود ! در جامهدان من دفتر اوراقى است بياور . »
رفت و آورد . مجدد سپردم : « ملتفت باش نمرهها زير و زبر نشده باشد . »
گفت : « خير آسوده باشيد . »
قدرى صحبت متفرقه كرده ، برخاستند بروند ، ميرزا عباس گفت : « پس فردا شب حاجى محسن آقا و حاجى . . . آقا در بنده منزل تشريف دارند ، شما هم تشريف بياوريد ، قدرى صحبت كنيم . »
قبول كردم ، ايشان رفتند .
بعد از مشايعتشان برگشته ، آهسته نگاه كرده ديدم حاجيه خانم را خواب غلبه كرده ، نشسته خوابيده است و ظاهرا ابراهيم بيگ هم خوابيده ، ليكن محبوبه نشسته به ابراهيم بيگ نگهبانى مىكند ، من هم برگشته خوابيدم .
صبح بيدار شده ، دوگانهء معبود يگانه را به جاى آورده ، بعد از خواندن تعقيبات رفته ، ديدم حاجيه خانم در منزل سكينه مشغول نماز است . برگشتم منزل ابراهيم بيگ ، محبوبه را پهلوى بالش بيمار ديدم نشسته . احوال پرسيدم .
گفت : « از اول شب خوابيده . »
گفتم : « شما چه طور ؟ »
گفت : « مرا خواب نمىبرد . »
گفتم : « خارق عادت است كه شب كسى نخوابد . »
گفت : « چه كنم ؟ خواب كه در دست من نيست . »
پرسيدم : « چيزى خورد ؟ »
گفت : « شير دادم ، شكر خدا بسيار خورد . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 349
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٤٩