گفتم : « چه عجب ! »
گفت : « بىبى گريه كرد و گفت اگر من اين طور مىدانستم تو را نمىگذاشتم به ايران به روى . آقا گفت : يا حق ، يا مدد ! »
گفتم : « تو چه خوردى ؟ »
گفت : « بىبىام چلو آورده با سكينه خانم خورديم . »
گفتم : « محبوبه خانم به سكينه خانم بگو دو سه پارچه قاتليت [ كتلت ] خوب پخته بياورد . قاتليت را دست بگير و بگو به خاطر بىبى و وجود محترم است بخور ، رد مكن ! محض شنيدن اسم وجود محترم البته خواهد خورد و رد نخواهد كرد . »
محبوبه پرسيد : « وجود محترم كيست ؟ مرد است يا زن ؟ »
گفتم : « آسوده باش كه مرد است ، از اشخاص بزرگ و امناى دولت ايران است ، به آن زياد عقيده و محبت دارد . »
گفت : « يوسف عمو تو عالمى ، بىبى را محترمه بايد گفت نه محترم . »
گفتم : « كوچك خانم ! اين مقام معفو است ، با حيله يا به هر نوع باشد ، به مريض بايد غذا خوراند صحت و غلط لفظى و تركيبى در اين ماده عيب ندارد . »
در اينجا منظور اصلى محبوبه خانم فهميدن ذكور و اناث بود ، اگرچه ايرادش هم صحيح و به جا بود ، اصل مطلبش همان بود كه رقيب دارد يا نه . ولى من خودم را به نفهميدگى زده و رفتم سر طويله به تيمار و جو و علف اسبها سركشى نمايم . از ناظر حساب بايد خواست ، اگر چه ناظر معتمد مرحوم حاجى و ابراهيم بيگ است ، با وجود اين حساب بايد در كار باشد .
در باغچه بودم ، حاجى مسعود آمد كه « حكيم صالح افندى آمده است . »
گفتم : « بيايد باغچه »
آمد ، احوالپرسى نمود .
گفتم : « امشب خوب خوابيده ، ديروز جزئى شيربرنج خورده و امروز سپردهام قاتليت درست نمايند . زيان نمىكند ؟ »
گفت : « هيچ ضرر نمىكند ، هرچه ميل نمايد عيب ندارد . »
پرسيد : « حاجيه خانم كجاست ؟ »
گفتم : « پيش ابراهيم بيگ است . »
گفت : « صدا كن بيايد به كابينه . »
حاجى مسعود خبر داد . آمد با هم رفتيم . حكيم احوال پرسيد .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 350
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٥٠