تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
كوچك ، و تالارهاى آينه‌بندى . آن‌چه از جلال و جبروت اهل تبريز وصف كنم كم گفته‌ام . اما اتفاق و محبت در ميان ايشان مفقود ، نفاق و عداوت و حسد بين‌شان زياد است . » حاجى باز گفت : « ديگر بگو ! » گفتم : « ديگر طاقت ندارم ، غصهء مرگ شدم . اين‌قدر دربارهء تبريز شما كافى است كه شهرى به آن بزرگى و عظمت ، داراى يك روزنامه و يك باب مكتب نيست كه امروز شرف هر ملت بسته بدين دو مادة السعادت است . تو خود فكر كن و انصاف ده ! شيبانى خوب سروده ، جميع اهل ايران و اهل تبريز را امتياز داده . » حاجى پرسيد : « چه گفته ؟ » گفتم : « حاجى مسعود ، در ميان كتاب‌ها يك جلد كتاب سبز جلدى است ، بياور بده به ميرزا عباس ، براى حاجى آقا بخواند . » حاجى مسعود رفت و آورد . باز كرده به ميرزا عباس نشان دادم كه از اين‌جا بخوان . اين اشعار را خواند :
« از بهر عمامه منشين فكر بفرما * كن چارهء تجويز نعلين به پا پوش ، ز آهن به كف اما * درگير عصا نيز زير قدم افكن همه مخلوق سراسر * با نيك و بد آميز مىپرس ز هر ملت و هر جنس خصوصا * از مردم تبريز نه غصه ز پس هست و نه از پيش غم اصلا * بىپرده و پرهيز تن ده به قضا ، باش پياپى پى سودا * منگر به دگر چيز تا اين‌كه به دست آيد ، چل چاق بلورى * از لندن و پاريز آن وقت كه حاضر شد و آماده مهيا * ز تالار بياويز ! »
گفتم : « از مشهدى و حاجى و خان و غيره ، جز از تزيينات لاله و چراغ ديواركوب ، ابدا در فكر آبادى مملكت و ترقى ملت نيستند . » گفت : « يوسف ! ان شاء الله اين‌ها را تماما محفوظ داشته به ابراهيم بيگ خواهم گفت ، كه يوسف عمو در مادهء تبريز چه بحث مىكرد و چه‌ها گفت . » قاه‌قاه خنديده گفتم : « خبر ندارى كه بيگ خود در سياحتنامه چه‌ها نوشته است ! من از ميرزاى شما التماس كردم كيفيت مسجد را از او پنهان دارد و به او نگويد ، خود بيگ هم كه خواست مسجد برود ، به تدبير مانع شده نگذاشتم ؛ همهء اين‌ها را حقير خود خواهم نوشت ، كه انشاء الله بعد از صحت به او دهم ، چه خيال دارد سياحتنامه را به