من هم بعضى از دراويش و شيادان و بنگيان لاابالى و الواط بىسر و پا را نزد او فرستادم ، بيچاره تقريبا نود تومان رفته رفته به اين جور اشخاص احسانات ريايى كرد .
روزى پرسيد : در چهار سوق و بازار از احسان و انعام وجود و سخاى من گفتوگويى هست ؟
گفتم : چيزى نشنيدهام .
او هم ترك اين تدبير يا تزوير را نمود . بارى ، اينگونه معممهاى ننگ نوع ، هر رنگ و هر جنس كه هستند القاب باشكوه دارند . چنانچه روزى يكى را مشهدى حسن نشان داد و گفت : اين شمشير الذاكرين است ، الان مىرود منبر روضه مىخواند ، شب كه شد مىرود در مجلس امرا مسخرگى مىنمايد . بسا اوقات تنبانش را كنده شمع كافورى به هرجا بدترش كرده و روشن مىنمايد . صنعتش اين است كه تيز مىدهد و شمع را به هوا مىپراند ، و به هر عدد كه بگويند گوز فندقى مىدهد . »
حاجى . . . تبريزى گفت : « يوسف آقا ! راست بگو ببينم در تبريز هم از اين قسم هرزگىها ديدى ؟ »
گفتم : « اگر چه از آنها اين قسم حركات رذيلهء كثيفه نديدم ، لكن « اهل ريبه » كه مىگفتند ديدم . »
حاجى گفت : « نه ، آنها را با اينها قياس نمىتوان كرد . آنها شوخى و مزاح مىكنند . »
گفتم : « حاجى خان ببخشيد ! در خانهء شما به ما خيلى خوش گذشت و برادر شما زياد به ما محبت و مهربانى كرد و من بسيار ممنون و متشكرم ، لهذا خجلت مىكشم همه چيز را بگويم ، و الا نقايص بيشتر از اينهاست . علنا من ديدم كه اهل ريبه به دين و آيين توهين مىكنند . اگر آنچه من ديدم ابراهيم بيگ مىديد ، قطعا هنگامه برپا مىكرد و دعوايى راه مىانداخت كه خجلت و صدمهاش به برادر شما عايد مىشد . »
حاجى گفت : « مرگ من ، بگو چه ديدى ؟ »
گفتم : « روزى ابراهيم بيگ با برادر شما رفته بودند بيرون ، من هم با ميرزاى شما از حجره بيرون آمده ، خواستيم به گردش رويم . از دم مسجدى گذشتيم .
ميرزا حبيب منشى شما گفت : « ميل دارى برويم مسجد ؟ »
گفتم : « چه عيب دارد . هر ديدنى براى نديدن بود ضرر . » من وضع مساجد تبريز را نديدهام . »
رفته نشستيم ، كمكم مردم جمع شده ، يك نفر ملا رفت بالاى منبر و با وقار تمام نشست . از ميرزا اسمش را پرسيدم . گفت : « آقا ميرزا حسن . » ملا خواست آغاز به خطبه
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 344
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٤٤