تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
« عيد شيربرنج » قرار دهد و هر ساله در اين روز شادمانىها نمايد . اما ندانسته بود كه مويد و مفتح دهان ابراهيم بيگ همان نام ايران بود ، كه چهار پنج قاشوق هم خورد ؛ بعد هرچه كرد كه ديگر بخورد نخورد . گويا محبوبه خيلى از اقبال خود ممنون و متشكر بود ، آمده دست حاجيه خانم را بوسيد . من ديدم ديگر خوددارى نمىتوانم كرد ، آمده در منزل خويش نيم ساعت گريه نمودم . امروز فهميدم كه عالم محبوبه چه عالم است . بارى ، دو ساعت از شب رفته ميرزا عباس و حاجى محسن آقا و حاجى . . . تبريزى آمده احوال پرسيدند . گفتم : « به حمد الله بيمارمان امروز بهتر است . » گفتند : « برويم نزد ابراهيم بيگ ! » گفتم : « بگذاريد راحت شود [ باشد ] . خانم‌ها هم آن‌جايند . » رفتيم كابينه . بعد از صحبت‌هاى متفرقه ، حاجى محسن آقا گفت : « خوب ! نقل نما احوالات سفر را ، ببينم چه گفتيد و چه شنيديد و چه ديديد ؟ » گفتم : « پريروز عرض كردم ، كه مختصرا بد گذشت . در مشهد مقدس التماس كردم برگرديم ، مآل اين سفر به نظرم خوب نمىآيد . بدش آمد . مىترسيدم كه سلامت به مصر نرسد . باز صد شكر كه بدن خشك و نيم‌جان او را آورده به مادرش تسليم نمودم . در طهران كوتك‌كارى كرده از بنده پنهان داشته بود - چنانچه عرض كردم - اين واقعه را اسلامبول ، در سياحتنامه ، خوانده مطلع شدم . بدبخت حاجى خان ، سبب اين ناملايمات شده بود . » ميرزا عباس پرسيد : « حقيقت حاجى خان كيست ؟ پريروز هم گفتى كه شما مىشناسيد . » گفتم : « آرى مىشناسيد ! حاجى خان يعنى حاجى خان ؛ حاجى خان ، اين حاجى خان ، يعنى سرهنگ ايران ، صاحب دو نشان . صلوات بفرستيد ! » گفتند : « يوسف ، بس است ! از عادت قديمت دست برنداشته‌اى ؟ بگو ببينم كيست ؟ » گفتم : « صلوات دويم را بلندتر از اين بفرستيد ! حاجى خان ، همان حاجى خان ، يعنى ملا محمد على كور و كل كه چند سال پيش با حاجى جعفر آقاى تبريزى و سه نفر ديگر آمده بودند و چهار روز مهمان حاجى مرحوم شدند . » گفتند : « بابا ، كدام ملا محمد على ؟ » گفتم : « آن كوتاه قدو نبود ؟ بىعار ! كه ميخكى مىزد و پيچ زير بغل مىكرد ؟ مىجهيد