اينجا ، مىتنگيد آنجا ! آن هزلهگوى هذيانسنج نبود ؟ »
گفتند : « آرى شناختيم . همان هزلهگويى او را به جايى رسانده ؟ »
گفتم : « آرى ! به ما زياد احترام نمود و مهمانمان كرد . حالا صاحب نشان و لقب خانى شده . بيگ در سياحتنامه اسباب ملاقات او را نوشته . او اين بيچاره را به خانهء وزرا فرستاد ، زدندش ، عبا و ساعتش را بردند ، من ابدا مطلع نشده بودم . »
گفتند : « عجب عالم است ! »
گفتم : « بلى عجب بالاتر از عالم است ! تنها يك حاجى خان نيست . مسخره و هذيانگوى امثال او خيلى هستند . از مطربان و رقاصان هم خيلى هستند كه نفوذ كلمه و قولشان در نزد امرا و وزرا پيشرفت دارد . تماما ما شاء الله لقب خانى و معتمدى دارند . هر يك صاحب تنخواه كلى شده و علاوه پنجاه نفر را هم يكى از آنها حمايت مىكند ، يعنى - به عبارت قولچوماقانه - به حقوق فقرا و ضعفا تجاوز مىكنند . لطف اينجاست كه موافق دلخواه خود راه مىروند و به هر كس هم از دست آنها متظلم شود اعتنا نمىكنند .
بيگ ، حاجى خان را فورى شناخت ، من هم به حالات بعضى مطلع گشتم ولى مانع شدم از اخبار مشهدى حسن به ابراهيم بيگ . حتى از جنابان معمم هم مسخره امرا و وزرا هستند .
بنده اكثر با مشهدى حسن به سير چارسو و بازار مىرفتم . روزى بغتتا شخص معمم عجيب الشكل با هيكل غريب و هيولاى مهيب ديدم ؛ كمر باز و شكم گشاده ، با ناف بزرگى مانند گردو بيرون آمده ، زير جامهء سفيد پاچه گشاد پوشيده و از زير شكم بسته ، و بند زيرجامه را تا زانو آويخته ، دستش را از زير پيراهن به شكم برده خاشخاش مىخراشيد و خود به خود از دماغ خويش سورنا مىزد . من خيره خيره نگاه به او كرده ، متحيرانه پرسيدم : اين مرد لاابالى كيست ؟
مشهدى حسن گفت : درست شكل و شمايل و قوارهء او را نگاه كن !
گفتم : آخر بگو ببينم اين ديو صورت زشت سيرت كيست ؟
گفت : بابا آهسته باش كه اين شخص اول ايران است . بيا برويم قهوهخانه ، براى تو نقل مىكنم !
كمكم رفتيم قهوهخانه .
مشهدى حسن گفت : اين شخص رفيق شفيق و همقطار حاجى خان ماست ، ولى اين را هم بدان كه حاجى خان غير از اين از كسى ديگر در اين شهر حساب نمىبرد .
گفتم : چه كاره است ؟
گفت : هزلهگوى عجيب و مسخره و مقلد غريبى است ؛ به صدر اعظم و وزرا حرف
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 342
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٤٢