گفتم : « البته غذاى شما قوت اوست و غذاى او قوت شما . بارك الله ! بايد خورد و خوراند . »
پرسيدم : « خوابيد ؟ »
گفت : « آرى ! » بىبى هم خوابيد ، اما من يك دقيقه نمىتوانم بخوابم ، ابدا خوابم نمىآيد . عمو جان به آشپز بگوييد قدرى شيربرنج بپزد ، من بخورم . شايد به آقا هم بخورانم . »
گفتم : « عيب ندارد . » رفتم پيش بيمار ، ديدم خواب است ، به نظرم حالش بهتر از ديروز آمد .
حاجيه خانم به سكينه گفت : « آشپز را بگو شيربرنج درست كند . »
وقت ناهار رسيد ، ظرفى هم شيربرنج گذاشته بود . من هم نشستم . محبوبه ابراهيم بيگ را تكيه بر متكا داد . بيچاره مىخواهد قاشوق را به دست ابراهيم بيگ بدهد ، نمىتواند بگيرد . خود دست او را مانند بچهء يك ساله با قاشوق گرفته دست او هم مىلرزيد . مىخواست به زور دهنش گذارد نمىتوانست ، گاهى نيم قاشوق مىخورد ، گويا مىخواست به او بفهماند « كه تو هم اين طور بخور ! » محبوبه مانند گل سرخ افروخته و عرق بر جبينش مانند مرواريد نشسته و قطره قطره اشك از گوشهء چشمانش مىچكيد و بدنش مانند بيد مىلرزيد ؛ دخترى چنان محجوب ، گويا شرم و حيا را بالمره فراموش كرده . حاجيه خانم رقت نموده هم اشك مىريخت و هم تبسمكنان نگاه مىكرد . مبهوت و متحير سير عالم محبت محبوبه را مىنمود . اين دختر بيچاره تمام هوش و حواسش در اين بود كه يك قاشوق شيربرنج به او بخوراند . اگر در آن حال محبوبه را آتش مىزدندى و يا بدنش را ريزريز مىكردندى حس نمىكرد .
مىگفت : « آقا جان بخوريد ، در ايران شيربرنج نخوردهايد ! » محبوبه زود قاشوق را ميان لبان ابراهيم بيگ گذاشت .
ابراهيم لبها را باز كرده گفت : « يا حق ، يا مدد ! » و شيربرنج را خورد . محبوبه زود زود قاشوق را به دهن او مىگذاشت ، تا پنج و شش قاشوق به او خورانيد . چنان مسرور و فرحناك شد كه گويا سردار باغيرت و شجاعتى قلعهء دشمن را فتح كرده . جد و جهد تمام به عمل مىآورد و به من اشاره مىكرد .
من تبسمكنان گفتم : « دستمال بيار دهنش را پاك كن ! »
ابراهيم بيگ خيره خيره به روى محبوبه نگاه مىكرد و گاهى به روى مادرش مىنگريست . بالجمله ، جا داشت كه به مسرت خوراندن شيربرنج ، محبوبه اين روز را
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 340
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٤٠