در اين اثنا ، دق الباب كرده گفتم : « خانم تشريف بياوريد ! من مىروم . »
در اين بين حاجى مسعود آمد . گفت : « ميرزا عباس با يك نفر كه نمىشناسم آمده . »
گفتم : « بروند اتاق ، من هم مىآيم . »
همين كه رفتم ، ميرزا به گوشم گفت : « اين عرب را مىگويند از دعانويسان مجرب است ؛ ابراهيم بيگ را ديده دعايى بنويسد ، شايد مؤثر اوفتد . »
گفتم : « عيب ندارد ! »
نشسته قهوه خوردند ، بعد رفتيم .
به محبوبه خانم گفتم : « برو منزل خود ! مهمان آمده . »
بعد از بيرون شدن محبوبه ايشان داخل شدند . عرب قدرى دعا و اذكار خفى خوانده به ابراهيم بيگ دميد . سپس دعايى نوشته كه به پارچهء سبز بدوزند و بر بازوى راستش ببندند ، ان شاء الله معجلا شفا خواهد يافت .
برخاسته بيرون آمديم ، تا دم در مشايعت كرده برگشته ديدم حاجى مسعود به تعجيل از پى ايشان مىدود ، صدا كردم كه : « به اين عجله كجا مىروى ؟ »
گفت : « محبوبه خانم ظاهرا در دستمال چند غروشى به جهت نياز دعاى عرب بسته .
مىروم او را بدهم . »
گفتم : « ميرزا عباس حق او را خواهد داد . »
دستمال را باز كرده ديدم سه ليرهء انگليسى و يك حلقهء انگشتر الماس بريليان كه مرحوم حاجى به بيست و پنج ليره خريده بود بسته . گويا محبوبه از هول جان چنان تصور كرده كه نياز دعا هر قدر بيشتر باشد آنقدر دعا سريع التأثير و مفيدتر مىشود .
به حاجى مسعود گفتم : « بگو دادم ! » و به جيب خود گذاشته سپردم كه « محبوبه از قرارى كه معلوم مىشود ، من بعد از اين ديوانگىها زياد خواهد كرد . به تو هرچه بدهد [ كه ] به فقرا و سادات ببخش ، بيار به من نشان بده و يا به حاجيه خانم بگو ! »
شب شد . من چند روز است نخوابيده ، رفتم بخوابم . ناگاه محبوبه با نشاط تمام آمد .
گفت : « عمو جان مژده ! »
گفتم : « چه خبر است ؟ »
گفت : « چهار پياله شير دادم خورد . »
گفتم : « تو چهطور ؟ هيچ چيز خوردى ؟ »
گفت : « اى والله ، اول من خورده ديد كه من مىخورم ، آن هم ميل كرد . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 339
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٣٩