گريان و نالان خود را انداخت در بستر ابراهيم بيگ ، پاهاى او را بغل كشيده گفت : « يا مولاى ، يا قوة قلبى !
تا كى ز غمت چو شمع سوزان باشم * در آتش عشق تو فروزان باشم
تا چند در انتظار تو آينهوار * سر تا به قدم ديدهء گريان باشم ؟
آقا جان ! جاريهء كمترينهات نه ماه چشم به راه ايران دوخت و در انتظارت نشست كه تو را به اين حال مشاهده كند ؟ كو كلام دلجويت ؟ كو عنبرين گيسويت ؟ قد صنوبرت چرا خميد ؟ از كجا خار غم به پايت خليد ؟ از چه رهگذر فلك كجمدار خاك مصيبت بر سرم ريخت ؟ »
ابراهيم بيگ نگاه مظلومانه كرده گفت : « يا حق ، يا مدد ! » - اين مخفى نماناد كه تكلم ابراهيم بيگ جهت شنيدن نام ايران بود .
محبوبه پاىهاى مولاى خود را به بر كشيده ، بوسيده ، بوييده و گفت : « مولاى ! كمينه كنيزت حاضر است ، هر خدمتى دارى بفرماى ! » بعد برخاسته دور ابراهيم بيگ گرديده گفت : « خداوندا مرا تصدق مولايم گردان و هر درد و بلايى كه دارد بر جان من نه ! خدايا مرا بىمولايم زندگى مباد ! »
گفتم : « محبوبه بس است ! وقت نماز مىگذرد ، برو نماز بخوان ، زياده اذيت مكن ! بعد از نماز با حضور قلب دعا كن ، ان شاء الله دعاى تو مستجاب خواهد شد . »
از آن بعد ، به مسعود گفتم : « برو به حاجيه خانم عرض كن ، نماز مغرب و عشا را آنجا بگذارد و قدرى دير تشريف بياورد . »
محبوبه رفت ، وضو گرفت كه در منزل خود نماز بخواند . من نزد بيمار نشسته يواش يواش پايش را مىماليدم . نماز محبوبه طول كشيد . خيال كردم شايد باز غش كرده ، آهسته رفته پس در ، ديدم در مناجات با قاضى الحاجات است ، مىگويد :
« خداوندا ! رحيما ! كردگارا ! خود آگاهى كه اين كنيزك كمينهات را به الطاف بلانهايهء خود در مهد عزت پروريدى و حال آنكه جز يك طفل صغير اسير بىكس و اقربايى نبودم . همهء اميد و بختياريم وابسته به اين جوان باغيرت و حميت است ، گر او را اجل موعود فرا رسيده ، كمينه به رضا و رغبت و طيب خواطر [ خاطر ] باقى عمر خود را به او بخشيده خويشتن را تصدق وى نمودم . اى رحيم كارساز و اى معبود بندهنواز ! تو مىدانى كه بى او زندگى بر من حرام است ، تو قاضى الحاجات و مجيب الدعواتى
اى جملهء بىكسان عالم را كس * يك جو كرمت تمام عالم را بس
من بىكسم و تو بىكسان را يارى * از لطف به فرياد من بىكس رس ! »