محبوبه را براى پرستارى ابراهيم بيگ از روى مصلحت تعيين فرماييد ؛ گاهى همشيرهاش و گاهى محبوبه معاون شما باشند ، البته اين عرض بنده را قبول فرماييد ! »
حاجيه خانم گفت : « امر حكيم را اطاعت بايد نمود كه قرين به صلاح است . »
حكيم رفت .
حاجيه خانم آمد از پشت در صدا كرد : « محبوبه ، به جهت چه سه روز خود را در اينجا حبس كردهاى ؟ يقين نماز هم نخوانده باشى . برخيز نماز بگذار ! من بالا كار دارم ، سكينه در مطبخ ، ابراهيم تنها است ، او را تنها مگذار ! »
حاجيه خانم رفت بالا . من آهسته در منزل محبوبه را باز كرده ديدم در بستر سر به ديوار نهاده گريه مىكند .
گفتم : « محبوبه ! نشنيدى بىبىات چه گفت ؟ »
گفت : « شنيدم . چه خاك بر سر كنم ؟ »
گفتم : « محبوبه ! اينقدر بدان كه من عمو و پدر معنوى شمايم و خود هم پير دنيا ديده و تجربت آزموده هستم ، من از امروز به شما صراحتا مىگويم هر درد در دل داشته باشى از من پنهان مدار ! اگر درد خود را به دل بيفكنى ، غصه مرگ مىشوى . البته دل خوشدار و از خدمت آقايت تغافل روا مدار ! حاجيه خانم خدمت او را به شما محول فرموده . دائما با نشاط تمام بخور و بنوش و به آقايت هم بخوران و بنوشان . دعا كن خدا صحت دهد و شما را بخت يارى كند . و اكنون نماز گزارده خدمت آقايت بشتاب ! »
لكن حالت محبوبه از روز تلگراف تاكنون بدتر از حال ابراهيم بيگ شده ، گويا از حيات رمقى باقى مانده ، مانند ابرى كه مستعد بارندگى باشد برخاسته گفت : « عمو جان اول مرا آنجا ببر ، بعد نماز بگزارم . نماز بىحضور قلب جايز نيست . »
اين را گفت و دستم را بوسيد .
محبوبه كجا ، دستبوسى من كجا ! نه در او چنان شرم و نه در من چنين دست محترم ؛ خيلى رحمم آمد . بلى گفتهاند :
عشق آمد لاابالى اتقو ! * عشق آمد عقل دورانديش كو ؟
گفتم : « مرا بعد از اين چنين خجل مكن ! اگر چه پير و در مقام پدر تو هستم ، ولى باطنا خود را چاكر و شماها ولىنعمت من هستيد . بيا فرزند ، بيا برويم ! »
در را گشاده داخل اتاق گشتم . الله الله ! از آن دم كه محبوبه داخل اتاق شده سلام داده ، با كمال ادب و شرم و حجاب ايستاده ، جوابى نشنيده ، پيش رفته گفت : « يا مولاى ، يا حبيبى ! »