زنجان ، تبريز ، اردبيل ، مراغه ، بناب ، مرند ، تا كنار ارس يكيك شهرها و قصبهها و دهكدهها ، از هر جا كه عبور و مرور كرده بوديم ، تمام را برشمردم . بعد روسيه را تا باطوم و از آنجا به اسلامبول و مصر ؛ و السلام .
گفت : « سبحان الله ! ايران سواى اينكه كل ممالك عجمان است ، ايران نام شهر هم هست ؟ »
گفتم : « خير ! »
گفت : « بايد باشد ! البته در استخراج و استنباط من اشتباهى نشده . »
گفتم : « استنباط شما درست و ابدا سهو و خلأيى ندارد . ما شاء الله به اين درد ! اين بينوا را همان نام ايران انداخته . »
گفت : « يعنى چه ؟ ايران نام انسان هست ؟ »
گفتم : « خير حكيمباشى ! اين جوان غيور عاشق مملكت ايران است . رفت معشوق خود را ببيند ، از ديدار او فرحناك و شادمان شود ، بعد از وصلت ، قضيه برعكس نتيجه داد . بعضى بىرونقى و پريشان حالى ولايات به طبع نيكخواهش ناگوار آمده ، از كثرت غصه و اندوه خود را به اين حالت انداخته است . »
گفت : « نفهميدم بىرونقى و پريشان حالى ولايات را . »
گفتم : « يعنى نظم و نظام و انتظام و قانونى در كار نيست . اين افكار را در دل مستحكم كرده ، تا اينكه از جهت همين فقره با يك نفر از بزرگان منازعه كرده ، حدت و غيظ غلبه نموده ، از آن وقت به اين بليه مبتلا گشت . »
حكيم گفت : « در اين صورت ، من سهو نكردهام ؛ عشق [ و ] اوهام جسم باسم [ به اسم ؟ ] ، با وجود يا بىوجود ، تفاوت نمىكند ؛ اينها تفصيل دارد . وقت نداريم ، مختصرش اين است : حكما افراط محبت را عشق خوانند و آن بر دو قسم است :
قسمى فطرى ، يعنى خلقتى و ذاتى است ، و اين عشق در تمام كاينات و موجودات - خواه فلكيات و خواه عناصر كه به مقتضاى طبع جاذب و مجذوب يكديگرند - موجود است . قسم ديگر ، عشق كسبى است و در حيوان و انسان يافت مىشود ؛ و منشأ اين عشق لذت است ، يعنى از ادراك ملايم و از حالتى كه در اعتدال مزاج به هم رسد حاصل مىشود ، و اين عشق كسبى خارج از دو قسم نيست : يا اين است كه از قوهء تحريك است و يا قوهء ادراك . آنكه از قوهء تحريك است جسمانيش خوانند ، چون ميل به غذا و شوق به مآكل و مشارب و غيره ؛ و آنكه ادراك است ، روحانىاش گويند ، چون شوق به نظر در حقايق امور و تميز حسن و قبح و غيره . اما آنكه روحانى است يا بالذات است يا
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٣٥