صالح افندى گفت : « در اين رأى و تدبير شما اگر نفع نباشد به هيچ وجه من الوجوه ضرر و زيان ملحوظ نيست ؛ البته تجربهء عمل بىزيان كه در ضمن آن هم سودى ملاحظه شود اولىتر است . »
بعد شيخ يوسف السيد به من گفت : « آقا يوسف ! در مصر اين جوان با كسى از طايفهء نسوان سر و كار داشت ؟ »
گفتم : « همه عالم گواه عصمت اوست . حاشا ! ثم حاشا ! كه اين گمان در حق او خطا است . »
گفت : « در ايران هنگام اياب و ذهاب در منازلى كه نزول مىكرديد و يا با كسانى كه ديد و بازديد داشتيد از زن و دختر به كسى برخورد كه دلبستگى به هم رساند ؟ »
گفتم : « ابدا ! »
گفت : « اين را ادعا نكنيد . تو مرد پير و او جوان است ، با تو همراز نمىشود . »
گفتم : « ابدا در اين خيالات نبود و اين احتمالات در حق او فاسد است . »
شيخ يوسف چنين گفت : « وليعهد عز الدوله بيمار شد . عموم اطبا از معالجهء او عاجز آمده عاقبت شيخ الرئيس را خبر دادند . شيخ استنباط آثار عشق در او كرده خلوت نموده يك نفر - كه عموم محلات و خانههاى شهر را به اسم مىدانست - آورده پهلوى مريض نشاند و خود نبض مريض را گرفته ، با آن شخص بناى صحبت گذاشت و محلات و خانههاى شهر را يگان يگان به شمار آورد ، تا فهميد كه در فلان محله و فلان خانه به فلان دختر عشق ورزيده . به عز الدوله خبر داد ، تا مقصود حاصل شده صحت يافت . حالا نزد ابراهيم بيگ رويم . از مصر كه بيرون رفته هر شهر و قصبه و دهكده كه ديده و منزل كردهايد يگان يگان بشماريد ، شايد چيزى دستگير شود و مقصود حاصل گردد . »
رفتيم پيش ابراهيم بيگ . صالح افندى در گوشهاى پنهان شد ، شيخ يوسف السيد نبض بيمار را گرفته از من چنين سؤال كرد :
« يوسف آقا ! شما در اين سفر از كدام طريق رفتيد و كجاها را ديده و سير و تماشا كرديد ؟ »
گفتم : « از اينجا با راهآهن به اسكندريه ، و از آنجا با كشتى به اسلامبول ، و از اسلامبول هم با كشتى به باطوم ، و از باطوم با شمندفر به تفليس ، و از آنجا با كشتى به سواحل رشت و مازندران و عشقآباد تا داخل خاك ايران شديم . »
يك بار شيخ يوسف فرياد كرد : « مقصود حاصل گشت ، درد را پيدا كردم . بعد را بگو ! »
يگان يگان از مشهد ، سبزوار ، نيشابور ، سمنان ، دامغان ، شاهرود ، طهران ، قزوين ،
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 334
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٣٤