تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
حاجى مسعود ، جز زيرجامه ، همهء لباسش را كند . هر يكى جداگانه معاينه كرده و گوش نهادند ؛ با ذره‌بينى مخصوص گلو و دماغ و ساير اعضايش را نگاه كردند و درجه گذاشتند ، نبض گرفتند . چهار نفر حكيم يك ساعت تمام مرا استنطاق كردند كه « پدرش به چه مرض مرده و در سلسلهء اين‌ها چگونه امراض واقع مىشود ؟ مادرش به چه مرض‌ها مبتلا گشته ؟ در كودكى خودش بيمار شده ؟ بيماريش چه بوده و چگونه ادويه خورده ؟ » همه را به تفصيل جواب دادم . با زبان فرانسوى با همديگر مكالمه كرده « بون ، بون » نمودند ، من نفهميدم . بالأخره مطلب معلوم شد كه مانند اطباى اسلامبول اين‌ها هم چيزى نفهميده [ اند ] . گفتند : « مادرش را بگو بيايد ! » خانم آمد . موسيو هارون اسرائيلى تركى خوب مىدانست . گفت : « خانم ! نمىتوانيم بگوييم كه اولاد شما بيمارى ندارد ؛ اگر بيمار نبودى بدين حال نيفتادى . درد را ما پيدا نكرديم ، قلب درست ، جگر سالم ، حرارت معتدل ، آن‌چه حكم آلت ذره‌بينى بود ، از دهن و دماغ و گوش ، احشا و اعضاى اندرونى را ديديم ، تماما در حالت صحت و اعتدال . الآن كه ما از مرض چيزى مشخص ننموديم . اگر بفرماييد هفتهء ديگر آمده باز معاينه كنيم ؛ امروز را مسيو وولف چيزى مىنويسد ، شب و روز دو دفعه بماليد . دواى مشروبى هم خواهد نوشت ، در هر شش ساعت دو فنجان بخورانيد و موى سرش را بتراشيد . مشمع از دواخانه بياورند ، تر كرده بچسبانيد . بايد به هر حيله و التماس باشد ، سوپ نان پخته بدهيد بخورد و اگر چيز ديگر هم ميل نمايد عيب ندارد بدهيد ، لكن از ترشى بپرهيزيد ! » دواها را نوشته خواستند بروند ، من به صالح افندى گفتم : « محبوبه را هم ببيند . » گفت : « بگو حاضر باشد ! » رفته ، ديدم باز گريان است . گفتم : « حكيم‌ها مىآيند . » گفت : « عمو جان مرا رسوا مكن ! من ناخوشى كه ندارم . » گفتم : « اگر چنين مىباشد چرا سه روز است روزه گرفته‌اى ، از گلويت قوتى پايين نرفته ؟ » گفت : « امان ، دخيلم عمو جان ! مرا به سر آقام بگردان ! حكيم را پيش من مياور ! » هرچه اصرار كردم گفت : « خود را هلاك مىكنم ! » گفتم : « صالح افندى تنها بيايد ؟ » راضى شد .