جواب آورده گفتم : « صالح افندى بماند . » ديگران رفتند .
شيخ يوسف السيد از در برگشت ، صالح افندى را به « قابينه » كشيده مرا نيز صدا كردند . رفتم .
شيخ يوسف به صالح افندى گفت : « چه مىگويى در حق ابراهيم بيگ ؟ »
صالح گفت : « چهل سال است طبابت مىكنم ، اين جور مرض نديده و نشنيدهام ؛ رجوع به كتب عتيق و جديد كردم ، چنين دردى نجستم . »
شيخ يوسف گفت : « من سى و دو سال است كه طبابت مىكنم ، اگر چه امتحان من در هر ادارهء صحيه در فن جديد بوده ، ولى معتقد فن عتيق هستم . بسيار تجربه كرده و استفاده حاصل كردهام ، خصوصا در اينجا . يا اين مرض ماليخولياست يا سودا . من مىخواهم حكمت ابو على سينا را هر دو در اينجا به كار برم و ببينم هيچ فايده مترتب مىشود يا نه ؟ اگر اين مرض را تشخيص نكنم ، ديوانه خواهم شد . »
صالح افندى پرسيد : « كدام فن را خيال امتحان دارى ؟ »
گفت : « يكى آنكه يك نفر از امراى بزرگ به مرض ماليخوليا مبتلا شده ، مثل ابراهيم بيگ ، چيزى نمىخورد و هى داد مىزد كه من گاو پروارىام ، مرا بكشيد و به سيخ بكشيد ! دايما اين ورد زبانش بود ، چندى از تناول طعام باز ماند و حكما عاجز گشتند از علاج . علاء الدوله شيخ الرئيس را احضار نمود . شيخ احوالات پرسيد ، پرستاران حالات مريض را بيان كردند . شيخ گفت : برويد به مريض بگوييد خبر كرديم قصاب بيايد و تو را ذبح كند . به مريض گفتند ، بسيار دلشاد شد . بعد از ساعتى ، شيخ كارد و ساطور به دست گرفته ، به آواز بلند گفت : گاو كجا است ؟ بياوريد تا او را بكشم ! امير خود مانند گاو صدا مىكرد ، يعنى اينجايم . خلاصه ، امير را آوردند ، سه چهار نفر دست و پايش را بستند ، شيخ مانند قصابان كارد را به ساطور مىكشيد و صداى كارد به گوش امير مىرسيد .
سپس ، پاى به سينهء امير نهادى تهيگاه و كفل امير را مانند قصابان دست مىزد ، رانهايش را ملاحظه مىكرد ، تا اينكه دست باز داشته گفت : اين گاو بسيار لاغر است ، قابل كشتن نيست ، علف بدهيد تا يك هفته فربه شود ، آن وقت او را بكشيم . بعد دست و پايش را گشادند . ابو على گفت : حالا هرچه بدهيد خواهد خورد به اميد كشته شدن . حقيقتا هر چه پيشش بردند خورد ، تا كمكم معالجه شده شفا يافت . ديگرى تدبير اوست در عشق و سودا . اگر يقين شد كه سودا دارد ، بايد اطمينان داد « بخور تا به مقصود رسى ! » اين امراض بىاكل و شرب ممكن نيست معالجه شود . رأى من اين است ، شما چه صلاح مىدانيد ؟ »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 333
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٣٣