تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
اما مشروط به اين‌كه بىبىام در خانه نباشد . » حاجى مسعود گفت : « آقا ميرزا يوسف ! كار به جاى سخت كشيده ، دل من پريشان و در هم شد . ممكن است كه حاجيه خانم جايى برود تا محبوبه را ببريم پيش آقا ؟ او كه خود را نمىداند . » رقت مرا گرفته دلم به حال دختر بسوخت . گفتم : « بايد دو سه روزى صبر كرد ، بلكه فردا به حكيم صالح افندى بگويم كه او بگويد بهتر اين است كه « محبوبه » نزد ابراهيم بيگ بماند ، و تيمار دارش باشد . حالا به حاجيه خانم چيزى مگوى ! » رفتم پيش ابراهيم بيگ . خوابيده بود ، حاجيه خانم پايش را مالش مىداد . قدرى نشسته به حاجيه خانم عرض كردم : « اگر اجازت شود نيم ساعت به گرمابه روم . » اذن داد . رفته برگشتم . چند نفر از احبا آمده خواهش كردند كه حاجيه خانم بيرون رفته ابراهيم بيگ را ديدن كنند . رفتيم نزد ابراهيم . مانند آهوى به دام افتاده ، نگاه حسرتانه‌اش دل را پرآذر مىكرد . مهدى بيگ شاعر گفت :
« وصل بشد هجر ماند حيف كه در باغ عشق * خار به پيرى رسيد گل به جوانى بمرد
اى داد و بيداد ! اين ابراهيم بيگ است ؟ چه نشانه از او باقى است ؟ هرگز من قبول نمىكنم كه بدين نوع تغيير حال در انسان پيدا شود . » پرسش‌ها كردند ، جواب نشنيدند . مهدى بيگ گفت : « راستى من تاب ديدار اين جوان را ندارم . خداحافظ ! » - و برخاسته رفت . آن شب را به روز آورديم . ساعت چهار بود كه آدم صالح افندى رقعه آورد ، نوشته بود : « در ساعت هشت « دوقتور مسيو وولف » ، سرطبيب مريض‌خانهء انگليس ، « موسيو هارون اسرائيلى » و « شيخ يوسف السيد » را وعده گرفته خواهيم آمد . » در ساعت موعود دو كالسكه وارد و به خانه داخل شدند . بعد از صرف چاى گفتند : « برويم نزد ابراهيم بيگ ! » حاجيه خانم چادر به سر كرده ، اطبا آمدند . اول از بنده ايضاحات خواستند ، اجمالا احوالات سفر را بيان كردم . از خودش جوياى حال شده جواب نشنيدند . دوقتور انگليس گفت : « تمام لباسش را بيرون آريد ! »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 331 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو