اما مشروط به اينكه بىبىام در خانه نباشد . »
حاجى مسعود گفت : « آقا ميرزا يوسف ! كار به جاى سخت كشيده ، دل من پريشان و در هم شد . ممكن است كه حاجيه خانم جايى برود تا محبوبه را ببريم پيش آقا ؟ او كه خود را نمىداند . »
رقت مرا گرفته دلم به حال دختر بسوخت .
گفتم : « بايد دو سه روزى صبر كرد ، بلكه فردا به حكيم صالح افندى بگويم كه او بگويد بهتر اين است كه « محبوبه » نزد ابراهيم بيگ بماند ، و تيمار دارش باشد . حالا به حاجيه خانم چيزى مگوى ! »
رفتم پيش ابراهيم بيگ . خوابيده بود ، حاجيه خانم پايش را مالش مىداد . قدرى نشسته به حاجيه خانم عرض كردم : « اگر اجازت شود نيم ساعت به گرمابه روم . » اذن داد .
رفته برگشتم . چند نفر از احبا آمده خواهش كردند كه حاجيه خانم بيرون رفته ابراهيم بيگ را ديدن كنند .
رفتيم نزد ابراهيم . مانند آهوى به دام افتاده ، نگاه حسرتانهاش دل را پرآذر مىكرد .
مهدى بيگ شاعر گفت :
« وصل بشد هجر ماند حيف كه در باغ عشق * خار به پيرى رسيد گل به جوانى بمرد
اى داد و بيداد ! اين ابراهيم بيگ است ؟ چه نشانه از او باقى است ؟ هرگز من قبول نمىكنم كه بدين نوع تغيير حال در انسان پيدا شود . »
پرسشها كردند ، جواب نشنيدند .
مهدى بيگ گفت : « راستى من تاب ديدار اين جوان را ندارم . خداحافظ ! » - و برخاسته رفت .
آن شب را به روز آورديم . ساعت چهار بود كه آدم صالح افندى رقعه آورد ، نوشته بود : « در ساعت هشت « دوقتور مسيو وولف » ، سرطبيب مريضخانهء انگليس ، « موسيو هارون اسرائيلى » و « شيخ يوسف السيد » را وعده گرفته خواهيم آمد . »
در ساعت موعود دو كالسكه وارد و به خانه داخل شدند . بعد از صرف چاى گفتند :
« برويم نزد ابراهيم بيگ ! »
حاجيه خانم چادر به سر كرده ، اطبا آمدند .
اول از بنده ايضاحات خواستند ، اجمالا احوالات سفر را بيان كردم . از خودش جوياى حال شده جواب نشنيدند . دوقتور انگليس گفت : « تمام لباسش را بيرون آريد ! »