مستمعين چنان مات و مبهوت مىماندند كه اگر كاردى به دست ايشان دادى هر آينه دست از ترنج نشناختندى .
در مصر مشهور و خاص و عام بود قرائت محبوبه به « خانم عجم » . طبع موزون هم داشت ، گاهى مرثيه و اشعار عربى و فارسى انشاد مىكرد .
امروز ديدم تكيه به بالين كرده ، گيسوهاى مانند بخت خود را پريشان نموده ، با حالتى كه از استماع گفتار او دل سنگ خارا آب مىشد ، به رفيقه مىگفت : « خواهر جان ! اگر دستم عنان اختيار را توانستى نگاه داشتن هرگز ديروز آن رسوايى را بار نياوردمى و داغ بدنامى به ناصيهء خويش نه بنهادمى . درد من كفايت مىكند ، زياده از اين ميفزاى ! » و اين مربعات را خوانده و گريه مىنمود :
« گريبان اولدى رسوالق اليله چاك دامن هم * بكا رسو الغمده دوستار طعن ايتدى دشمن هم
ره عشق ايچره جان قلدم گرفتار بلا تن هم * بويتميزمى كه بر درد آرترر سان درديمه سن هم
اگر طوطسام غمم ايلدن نهان صبر و قراريم يوق * و گر شرح غم پنهانيم ايتسم غمگساريم يوق
اسير بند زندانم المده اختياريم يوق * بويتميزمى كه بر درد آرترر سان درديمه سن هم
جفاى چرخ كجرفتارين الندن واردى پك دردم * اولوبدر اشك خونابيله گلگون چهرهء زردم
يا نوبدور آتش هجرانه جان درد پر دردم * بويتميزمى كه بر درد آرترر سان درديمه هم
خواهر جان ! هرچه تو مىگويى مىدانم از راه جانسوزى و مهربانى است . من اگر در اين ولايت يك نفر دوست معتمد ، از مكتب الى حال ، داشتهام تو هستى . ولى در اين كار مسلوب الاختيار شدهام ، عنان اختيار از دستم رها گشته ، به جز اينكه خود را هلاك و اين سرّ در خاك پنهان سازم چارهء خلاصى مفقود است . بىبىام از حالم آگاه شد ، من بعد از شرم سر بالا نتوانم كرد . آه آه ! چگونه گرفتار چنگ ملامت شدم ؟ خدايا مرا حفظ كن ! رفيقه جان نوعى كن كه من رفته ولىنعمت خود را ببينم .
اگر از دست تو كارى برآيد * كه روزى محنتم از وى سر آيد ،
به درمانم نشايد كوتهى كرد * مرا بايد در اين ره همرهى كرد